آهوی کوهی

قرآن شناسی، ادبیّات فارسی و زبان شناسی

آهوی کوهی

قرآن شناسی، ادبیّات فارسی و زبان شناسی

آهوی کوهی

«مرگ تمدّن‌ها زمانی فرامی‌رسد که بزرگان، به پرسش‌های تازۀ مردم، پاسخ‌های کهنه بدهند» (ویل دورانت).

زندگی میرزادۀ عشقی


«سیّد محمّدرضا میرزادۀ عشقی فرزند ابوالقاسم کردستانی در 1312ق. در همدان به دنیا آمد. در اوایل جنگ بین­ الملل اوّل با سرداران سیاسی دیگر به استانبول که کانون فعالیت ملّیون ایران شده بود مهاجرت کرد. در 1377ق. به همدان بازگشت و چندی به تهران آمده و مقالات و اشعار خود را در جراید آن زمان منتشر کرد» (حاکمی، 1382: 18). «میرزادۀ عشقی، ابتدا در مکتب­ های محلّی و از هفت سالگی به بعد در مدارس الفت و آلیانس تهران به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را آموخت. پیش از اتمام تحصیل نزد بازرگانی به مترجمی مشغول شد و در هفده سالگی تحصیل را به کلّی ترک کرد» (هاشم‌پور سبحانی، 1383: 225).

        «عشقی به نمایندگان اکثریت دورۀ چهارم نیز می­ تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از اوضاع سیاسی کشور می­ پرداخت. در سال 1342ق. که نغمۀ جمهوری ­ساز شده بود، عشقی با آن به مخالفت برخاست، زیرا متوجّه شده بود که نغمۀ جمهوری بهانه ­ای است برای تغییر سلطنت و انتقال آن از قاجاریه به پهلوی» (همان: 226). «در این مبارزه و کوشش سیاسی نیش قلم شاعر بیش از همه متوجه وثوق­ الدوله، نخست­ وزیر ایران و عاقد قرارداد معروف و منحوس ایران و انگلیس بود. عشقی این قرارداد را در معامله فروش ایران به انگلستان نامید» (آرین­ پور، 1382: 2/361).

       عشقی در ذیقعدۀ سال 1342ق. روزنامۀ کاریکاتوری قرن بیستم را از نو دایر کرد و در شمارۀ اوّل آن چند کاریکاتور و شعر و مقالۀ بسیار تند مبنی بر هزل جمهوری­ خواهان درج کرد و علناً اظهار داشت که بازی­ های اخیر تهران به تحریک اجنبی است. ازجمله مندرجات آن شماره، داستان منظومی بود به نام «جمهوری­ سوار» که مضمون پر گوشه و کنایه داشت و شاعر در آن تلاش می­ کند تا چهره­ی واقعی رضاخان و جمهوری­ طلبی­ اش را به مردم نشان دهد. ابتدا در صفحۀ اوّل روزنامه، کاریکاتور مردی که سوار بر خری است دیده می­ شود. این مرد خرسوار خود را به پای کوزه رسانیده و در حال خوردن شیره است. در کنار این کاریکاتور، این­گونه نوشته شده است: «جناب جمبول بر خرِ جمهوری سوار شده، شیرۀ ملّت را مکیده و می­ خواهد بر سرِ ما شیره بمالد» (مشیرسلیمی، 1350: 277). داستان از این قرار است... که در یکی از دهات کردستان دزد ناقلایی به نام یاسی در غیاب کدخدا به خانۀ او می­ رفته و دهن خود را از خمرۀ شیره­ شیرین می­ کرده. کدخدا ردّ پا را می­ گیرد و به خانۀ یاسی می­ رسد. دزد برای اینکه ردّ پا را گم کند، این دفعه بر پشتِ خری سوار شده به سرای کدخدا می­ راند و تا دلش می­ خواهد از شیره می­ خورد و از راهی که آمده بود بر می‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پای یاسی را می ­بیند، دچار حیرت می­ شود:

دست دست یاسی و پا پای خر / من که از این کار سر نارم به در

«بعد از بیان داستان، عشقی بی­ پروا به رضاخان و جمهوری قلّابی­ اش می­ تازد و آن را دست­مایه­ ای برای شیره مالیدن بر سرِ مردم معرّفی می­ کند. بی­ گمان عشقی از عکس­ العمل رضاخان که دیکتاتور زمان بود خبر داشت، امّا احساسات وطن­ پرستی­ اش به او اجازۀ سکوت نمی­ داد. این منظومه به همراه سروده­ های دیگری چون مظهر جمهوری، نوحۀ جمهوری، تصنیف جمهوری و ... در بیدارگری مردم زمانه­ اش نقش اساسی داشت، امّا نباید فراموش کنیم که به خاطر همین سروده­ ها، این شاعر آزادی­ خواه جانش را از دست داد و شهیدِ وطن شد» (مشیرسلیمی، 1350: 83-84).

عشقی عمری را با تنگدستی و بدبختی و اندوه و اضطراب گذراند و بی­ رحمانه کشته شد، آثار او با یأس و بدبینی و بیزاری از زندگی و آرزوی مرگ و رهایی پُر است:

باری از این عمرِ سِفله سیر شدم سیر
پیر پسند ای عروس مرگ چرایی؟

 

تازه جوانم ز غصّه پیر شدم پیر
من که جوانم، چه عیب دارم، بی ­پیر؟

«عشقی مجموعاً پنج شعر به شیوۀ نو دارد که دوتای از آنها، یعنی ایده ­آل و کفن­ سیاه، انحراف جدّی­ تر از شعر سنّتی دارند» (شمس لنگرودی، 1390: 1/ 145).

«در سفر به استانبول بود که در عبور از بغداد و موصل، با دیدن ویرانه­ های مدائن، اُپرای شوونیستی (میهن­ دوستی افراطی) و ایران­ پرستانۀ رستاخیز سلاطین ایران را نوشت و شور غریبی در ایرانیان - بویژه زردشتیان- داخل و خارج برانگیخت... از سخنرانی ­های عشقی در مجامع تهران، اصفهان، همدان و شهرهای دیگر بوی خون و خونریزی استشمام می ­شد» (همان: 146).

روزنامۀ قرن بیستم

قرن بیستم نام یکی از نشریات دوران جنگ جهانی اوّل در شهر همدان است. با در گرفتن جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ میلادی/ ۱۲۹۳ خورشیدی زمانی که میرزادۀ عشقی بیست سال داشت، در همدان روزنامه‌ای با نام نامۀ عشقی را به راه انداخت. این روزنامه ابتدا توسّط میرزادۀ عشقی تا سه شماره در همدان انتشار یافت و پس از بازگشت وی از استانبول به تهران، انتشار آن را در این شهر ادامه داد. نخستین شمارۀ این نشریه البتّه در تهران در تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۰۰ شمسی مصادف با شعبان ۱۳۳۹ قمری با حروف سربی در ۱۶ صفحه در قطع وزیری و به طور هفتگی انتشار می‌یافت.

«روزنامۀ قرن بیستم» که شماره‌های آن در سه سال و اندی به زحمت از بیست گذشت، بسیار نامنظّم انتشار می‌یافت، خوانندۀ چندانی نداشت و شهرتی را که به دست آورد، مدیون نام خودِ عشقی بود. عشقی ازجمله اوّلین ادبای معاصر ایران که به مقولۀ شعر نو توجّه نمودند شناخته می‌شود. شیوه و روش او سیاسی، ادبی و اجتماعی بود و به گفتۀ عشقی در زمان انتشارش تنها دو مشترک داشت.

البتّه لازم به یادآوری است که نخستین آثار نیما یوشیج، پدر شعر نو پارسی، برای نخستین بار توسّط وی در روزنامۀ قرن بیستم چاپ شد. مثنوی جمهوری­ نامۀ ملک­ الشّعراء بهار نیز در سال 1302ش. در همین روزنامه به چاپ رسید. تا سال ۱۳۰۳ شمسی که میرزادۀ عشقی به شهادت رسید، فقط ۲۳ شماره از این نشریه منتشر شد.

ترور عشقی

«دولت وقت برای اینکه دیگر با مخالفتی در مورد اجرای جمهوری قلّابی­ اش رو به­ رو نشود، دستور ترور عشقی را صادر کرد. دو روز بعد از توقیف­ شدن روزنامۀ قرن بیستم، عشقی خوابی می­ بیند که آن را برای دوستانش، از جمله ملک­ الشّعراء بهار تعریف می­ کند» (یزدانی، 1389: 13).

بهار در مورد خواب عشقی این­گونه می­ گوید: «دو روز بعد خوابی که دیده بود برای دوستانش نقل کرد و من حضور داشتم. گفت: خواب دیدم که زنی به من رولور خالی کرد و تیر خوردم و سپس مرا در یک زیرزمینی بردند که پنجره­ هایی به خارج داشت و به تدریج خاک ریخته، پنجره ­ها مسدود شد و کلوخ بزرگی افتاد، راهرو نیز مسدود گشت و من آن­جا دفن شدم» (مشیر سلیمی، 1350: 80).

دوستان عشقی بعد از شنیدن این خواب، بسیار هراسان و ناراحت گشته و از او می­ خواهند که برای مدّتی دست از مقالات و سروده ­های انتقادی ­اش بردارد. امّا عشقی که انگار ترسی از مرگ ندارد، با جرأت تمام تصمیم می­ گیرد که باز در راه آزادی و سربلندی وطن، دست به قلم شود و از سرنوشت شومی که رضاخان برای سرزمین ­اش در نظر گرفته، دیگران را آگاه کند. «در جای جای کلّیات آثارش، عشقی مرگ زودرس خود را پیش ­بینی می ­کند:

من آن نی­ام به مرگ طبیعی شوم هلاک

 

وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم»
                            (سپانلو، 1369: 157)

سرانجام صبح پنج­شنبه، دوازدهم تیرماه 1303ش. سه نفر ناشناس به خانۀ عشقی که در دروازه دولت قرار داشت، آمدند و او را هدف گلوله قرار دادند و بعد از ترور عشقی پا به فرار گذاشتند. عشقی، در حالی­که خون از بدنش جاری بود، به خانۀ همسایه­ ها رفت. همسایه­ ها او را به بیمارستان شهربانی بردند. چهار ساعت تلاش پزشکان برای نجات جان عشقی بی­ فایده بود. عشقی که می­ دانست دیگر کاری از دست هیچ­کس بر نمی­ آید، از اطرافیانش خواست که برای دوست قدیمی و هم­فکرش، بهار، تلفن زده و از او بخواهند که به بیمارستان بیاید. انگار می­ خواست آخرین سخنانش را به بهار بگوید. بهار خود در این مورد می­ گوید: «بلافاصله از نظمیّه (شهربانی) تلفن شد که عشقی تو را می­ خواهد ملاقات کند. من به شتاب به ادارۀ شهربانی رفتم... مرا که دید آرام گرفت، راحت خوابید، تبسّم کرد... نبضش را گرفتم. کار خراب بود. پرسیدم چه شد؟ گفت: ابوالقاسم و حبیب همدانی (ظاهراً) صبح زود آمدند منزل که توصیه‌ای برای یکی از آن به خوانین همدان بنویسم، برگشتم که کاغذ بردارم، مرا با تیر زدند...» (مشیر سلیمی، 1350: 80 -81).

عشقی بعد از چهار ساعت تحمّل درد و رنج، سرانجام دل به مرگ سپرد، درحالی­که هنوز نگران آیندۀ سرزمین­ اش بود. از نظر عشقی برای دستیابی به وطنی سربلند می­ب ایست از خون خود گذشت تا درخت آزادی برای همیشه سرسبز و تنومند باقی بماند:

این مملکت، انقلاب می­ خواهد و بس
امروز دگر درخت آزادی ما

 

خون­ریزی بی­ حساب می ­خواهد و بس
از خون من و تو، آب می­­خواهد و بس
               (مشیر سلیمی، 1350: 544)

عشقی نام قاتلان خود را در لحظۀ آخر زندگی­ اش به بهار گفته بود و بهار نیز به همراه دوستان و دیگر هم­فکرانش آن را به شهربانی اعلام کرده بود، امّا آن­ها که خود مقدّمات این ترور را سازماندهی کرده بودند، نه تنها دستوری برای دستگیری قاتلین صادر نکردند، بلکه برای پرده­ پوشی و رهایی از هرگونه شورش و اعتراض، زمینۀ فرار قاتلین را فراهم آوردند. حتّی گفته شده یکی از این قاتلین که بعد از این ماجرا فرار کرده بود «در یکی از شهرها مدّتی به او حقوق می­ دادند، دیگری هم بعدها و تا چند سال پیش، در سایه­ خدمتی که کرد از شهربانی جایزه­ ماهانه دریافت می­ داشت و در معابر به می‌خوارگی مشغول بوده...» (مشیر سلیمی، 1350: 88).

مردم تهران که عشقی را با مقالات تند و آتشین و سروده­ های انتقادی­ اش می ­شناختند و به او علاقه­ مند شده بودند، بعد از شنیدن خبر مرگ عشقی، ناراحت شده، در مسجد جامع تهران، روزهای زیادی دست به اعتراض زدند. هم­چنین مدیران روزنامه­ ها و مجلّاتی که با عشقی هم­فکر و هم­ ایده بودند، به منظور اعتراض به این عملکرد دولت به طور دسته­ جمعی در مجلس شورای ملّی تحصّن کردند و نامه­ های فراوانی مبنی بر پیگیری موضوع و مجازات قاتلین نوشتند. از جملۀ این افراد می‌توان به رحیم­ زادۀ صفوی، مدیر روزنامۀ آسیا، حسین کوهی کرمانی، مدیر روزنامۀ نسیم صبا و محمّد ملک­ زاده، برادر ملک­ الشّعرای بهار، مدیر روزنامۀ تازه بهار اشاره کرد.

در همان روزی که عشقی درگذشت، بهار مدرّس و دستۀ اقلیّت­ ها اعلانیه­ ای در سطح شهر پخش کردند و از مردم خواستند که فردا در مسجد جامع جمع شوند تا در به خاک­سپاری پیکر عشقی شرکت کنند. روز بعد پیکر در خون نشستۀ عشقی را به «ابن بابویه» برده و در آن­جا به خاک سپردند. مردم تهران، بزرگان، روزنامه­ نگاران و ... که از مرگ عشقی، سراپا در غم و عزا بودند، تا ابن‌بابویه جسم بی­ جانش را همراهی کردند. «بر اثر وقوع این فاجعه، تهران یک­پارچه آشفته و منقلب و غرق در خشم و خروش و هیجان بوده و به طوری­ که «بهار» در این مورد نوشته... بازارها بسته شد، همۀ مردم راه افتادند. گفتند که چنین وفاداری که برای عشقی شده، نسبت به هیچ پادشاهی دیده نشده است.

استقبال تاریخی بی­ نظیری که از جنازۀ او به عمل آمد، در تاریخ هیچ شاعر ملّی سابقه ندارد و ناله­ های ملّت از زن و مرد در عزای هیچ ادیب و نویسنده­ ای به قدری که در عزای عشقی بلند شد، بلندپرواز نبوده است» (همان: 27-27). هر چند بعد از به خاک­سپاری عشقی، بهار، مدرّس و دوستان عشقی تحصّن­ هایی در برابر مجلس انجام دادند و سعی کردند از طریق نامه، درخواست خود را اعلام کنند، امّا همان­گونه که قبلاً گفته شد، ترور عشقی دستوری بود که از مقامات بالای کشوری صادر شده بود؛ در نتیجه این همه نامه­ نگاری­ ها و اعتراض­ ها بی­ جواب ماند.

چند روز پیش از ترور عشقی، میرمحسن­ خان که پسرعموی عشقی بود و در شهربانی کار می‌کرد، روزی سرزده به دفتر محرمانۀ شهربانی می­ رود. در آن­جا بدون این­که کسی متوجّه حضورش در دفتر محرمانه باشد، می ­شنود که رییس شهربانی به یکی از افراد آن­جا می‌گوید: «حسب‌الامر حضرت اجل، سرتیپ محمّد درگاهی، باید عشقی محرمانه کشته شود» (مشیر سلیمی، 1350: 25).

هرچند عشقی در زمان جوانی و در سنّ سی­ و ­یک سالگی رخت از این دنیای فانی برکَند، امّا سروده ­ها و نوشته­ هایش که سرشار از اندیشه ­های وطن­ پرستی و آزادی­ خواهی بود، برای همیشه تکرار می ­شود و در عمری به درازای پهنۀ ادب فارسی خواهد داشت. او به خاطر آرمان مقدّس ­اش، به مادّیات و لذّات دنیایی توجّهی نداشت. «عشقی عمری را با تنگدستی و بدبختی و اندوه و اضطراب گذراند و بی­ رحمانه کشته شد» (آرین­ پور، 1382: 2/ 365). آنان که عشقی را دیده ­اند در مورد وضع ظاهری و رفتاری ­اش این­گونه گفته ­اند: «جوانی عصبی ­مزاج و پرمدّعا، با دماغ تیرکشیده و چشمان تب­دار و بی تجربگی و شرم حضوری که زیر پردۀ درشت­ گویی و حق­ جویی پنهان شده» (سپانلو، 1369: 148). «مردم با احترام زیاد، عشقی را در ابن بابویه به خاک سپردند و بر سنگ مزارش نوشتند:

در مسلخ عشق جز نکو را نکشد
گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز

 

لاغرصفتان زشت­خو را نکشند
مردار بود هر آن ­که او را نکشند»
             (آرین­ پور، 1382: 2/ 365).

عشقی در سروده‌هایش در قالب ­های مختلفی چون قصیده، غزل، ترجیع ­بند، ترکیب ­بند، مثنوی و قطعه قلم‌فرسایی کرده است. البتّه او شعری دارد به نام «برگ باد برده» که دارای قالب و زبان تازه­ای است و در هیچ یک از قالب های نام برده شده نمی­ گنجد. عشقی خود در مقدّمۀ این شعر، یادآور می‌شود که با سرودن این ابیات درواقع انقلابی در ادبیّات پارسی ایجاد کرده است.


مآخذ:

آرین‌پور، ی.، (1382) از صبا تا نیما. ج 2 و 3 . تهران: زوّار.

حاکمی، ا.، (1379) ادبیّات معاصر. تهران: دانشگاه پیام نور. 

سپانلو، م.، (1369) چهار شاعر آزادی. تهران: نگاه.

شمس لنگرودی، م.، (1390)، تاریخ تحلیلی شعر نو، 4ج، تهران: نشر مرکز.

مشیر سلیمی، ع.، (1350)، کلیات مصوّر عشقی، تهران: امیرکبیر.

هاشم ­پور سبحانی، ت.، (1386)، تاریخ ادبیّات4، تهران: دانشگاه پیام­ نور.

یزدانی، ز.، (1389)، میرزادۀ عشقی، تهران: تیرگان.


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی