آهوی کوهی

قرآن شناسی، ادبیّات فارسی و زبان شناسی

آهوی کوهی

قرآن شناسی، ادبیّات فارسی و زبان شناسی

آهوی کوهی

«مرگ تمدّن‌ها زمانی فرامی‌رسد که بزرگان، به پرسش‌های تازۀ مردم، پاسخ‌های کهنه بدهند» (ویل دورانت).

زندگی و روزگار حافظ

(دکتر سیّد صادق سجّادی)


به‌رغم شهرت بی‌مانند حافظ، احوال وی به‌طور شگفت‌آوری پنهان مانده است و نویسندگان معاصر یا نزدیک به عهد او، و حتى گردآورندۀ دیوانش، اطلاعی از زندگی او به دست نداده‌اند، یا فقط به ذکر نام و تخلص و بعضی اشعار او اکتفا کرده‌اند؛ در حالی که مسلم است حافظ به روزگار خود شاعری مشهور بوده، و شعرش در همان ایام نیز رواج تمام داشته است.

یکی از اجزاء بیاض تاج‌الدین احمد وزیر (1/ 498)، مشتمل بر شعر شماری از شاعران قرن 8 ق/14م، به قلم «الصاحب‌المعظم شهاب‌الدوله و الدین بن الصاحب شمس‌الدین محمد شهاب» است که در آن غزلی هم از حافظ با عنوان «لمولانا شمس‌الدین محمد حافظ دام فضله» آمده است. این مجموعه در شوال 782ق تألیف شده است و افزون بر آن از جملۀ دعائیه هم پیدا ست که در زمان حیات حافظ گرد آمده بوده است. در همان بیاض (2/ 299) و در رسالۀ مظفرالدوله ملک السلمانی، هم غزلی از حافظ فقط با عنوان و لقب «مولانا شمس‌الدین» آمده است. همچنین شاعران و نویسندگانی چون معین‌الدین یزدی، روح عطار، کمال خجندی و نظام‌الدین شامی که جملگی معاصر حافظ بوده‌اند، بعضی از اشعار او را در آثار خود ذکر کرده‌اند، یا به استقبال غزلهای خواجه رفته‌اند و یا صریحاً از او نام برده‌اند (غنی، مقدمه، «لو» ـ «لط»).

از آن سوی، جلال‌الدین فریدون عکاشه ــ که بر حسب آنچه در منشآت او آمده است (ص 154، 162، 175) ــ کاتب یا از کاتبان جلال‌الدین مسعود شاه (مق‍ 743ق) و برادر مشهورترش، شیخ شاه ابواسحاق اینجو (مق‍ 758ق) بوده است و این منشآت در 786ق/ 1384م، یعنی 6 سال پیش از مرگ حافظ، نوشته شده است (ص 226) و در آن وقت بی‌گمان حافظ از بزرگان شیراز و از شاعران نامدار به‌شمار می‌رفته است، اما تا آنجا که در نسخۀ آن اثر تفحص شد، ابداً اشاره‌ای به حافظ نکرده است و هیچ شعری از او، حتى در وصف و مدح اینجوییان ــ که ممدوح حافظ و خود او (مثلاً نک‍ : ص 27، 39، 50، 133) بوده‌اند ــ نیاورده است.

افزون بر عکاشه، علی بن حسن بن علی، مشهور به علاء قزوینی که تاج الدین احمد وزیر در همان بیاض، رساله‌ای از او درج کرده است، در کتاب  مناهج الطالبین و معارف الصادقین خود (قطعاً تألیف اواخر قرن 8 ق) که آن‌را به نام شاه شجاع مُصَدَّر ساخته، و در آن از پاره‌ای از احوال این امیر مظفری و سوانح ایام او سخن رانده است و البته شعر بعضی شاعران متقدم چون سعدی شیرازی را هم به مناسبت مقام آورده، هیچ اشاره‌ای به حافظ نکرده، و بیتی و شعری از او نیاورده است (ج 2، باب سوم). همچنین جنید شیرازی، نویسندۀ معاصر حافظ و شاگرد قوام‌الدین عبدالله معروف به ابن فقیه منجم (د 772ق/1370م)، که بنا بر آنچه از ظاهر «مقدمۀ جامع دیوان» بر می‌آید، حافظ هم نزد او شاگردی می‌کرده، ابداً اشاره‌ای به شاعر نکرده است. در شیرازنامۀ احمد زرکوب شیرازی، معاصر خواجه هم سخنی دربارۀ او نمی‌یابیم؛ و اینها همه مایۀ شگفتی است.

در عین حال اندکی بعدتر، در 830 ق/1427م، نویسنده‌ای به نام شجاع در کتاب انیس الناس خود غزلی از حافظ آورده، و از او با عنوان«حافظ شاعر» یاد کرده است (ص 122، 317)؛ فصیح خوافی نیز که همان روزگار در هرات مقام داشته، حافظ را «مولانا اعظم، افتخار الافاضل، شمس الملة و الدین محمد الحافظ الشیرازی الشاعر» خوانده است (3/132). مورخان عصر تیموری چون حافظ ابرو و عبدالرزاق سمرقندی هم فقط بعضی اشعار خواجه را به مناسبت مقام ذکر کرده‌اند؛ حتى جامی، حدود یک قرن پس از او نیز چیزی از احوال خواجه در دست نداشته، و تنها چند جمله در ستایش او و شعرش آورده است (ص 614).

همۀ آنچه دربارۀ خواجه در منابع معاصر او آمده، فعلاً همینها ست و اندک آگاهیهای ما دربارۀ شاعر، بیشتر مبتنی بر اشاراتی نه‌چندان روشن در اشعار خود او، و آن‌گاه نکاتی است که بعضی از نویسندگان متأخرتر آورده‌اند که درستی غالب آنها سخت  محل تردید است.

از اشارات منابع یاد شده به صراحت بر می‌آید که شاعر نامدار به روزگار خود فقط به نام و لقب شمس‌الدین، و تخلص «حافظ» مشهور بوده است و القاب و عناوینی چون «خواجه»، «لسان الغیب»، «ترجمان الاسرار»، «مخزن المعارف السبحانیه»، «معدن اللطایف‌الروحانیه»، «عمدةالعارفین»، «قدوةالسالکین»، «سلطان الشعرا»، و نسبت او یعنی «شیرازی» و بسیاری القاب دیگر ظاهراً پس از مرگش بر او اطلاق شده است (گلندام، چ قزوینی، «ق»؛ خواندمیر، 3(2)/ 288؛ معین، 1/97). عنوان خواجه را برای حافظ، بعضی محققان به سبب اشتغال او به مشاغل دولتی دانسته‌اند (خانلری، 157)؛ در حالی که این عنوان پیش از او نیز بر بعضی ادیبان، شاعران و عارفان اطلاق شده است (معین، 1/96)؛ و مخصوصاً مراد جامی (همانجا) از «خواجگان» صوفیه است. مشهورترین لقب حافظ «لسان‌الغیب» است که ظاهراً نخستین بار جامی در نفحات الانس (تألیف: 881 ق/1476م) بر او اطلاق کرده است (همانجا). بعداً نویسندگان دیگر هم، مانند دولتشاه که تذکره (تألیف: 892 ق/1487م) را درست 100 سال پس از حافظ نوشته است، او را لسان‌الغیب خوانده‌اند (ص 302). این لقب در نسخه‌ای مصحَّح و منَقَّح از دیوان حافظ که به دستور و اِشراف ابوالفتح میرزا پسر سلطان حسین بایقرا، و با مراجعه به نسخه‌های متعدد، به قلم و دیباچۀ عبدالله مروارید خطاط مشهورِ آن عهد، فراهم آمد (907ق/ 1501م)، برای خود دیوان هم به کار رفته است (همایی، 9- 10؛ گلچین معانی، 84- 85).


1. خاندان:

در بارۀ خاستگاه پدران حافظ اتفاق‌نظر وجود ندارد. انصاری کازرونی (سدۀ 10ق/16م) اصل خاندان او را از عراق عجم و اهل رودآور همدان، و خود حافظ را زاده و رشد یافتۀ محلۀ شیادان شیراز دانسته است (ص 14؛ قس: هدایت، مجمع ... ، 2(1)/36؛ فرصت، 469). در حالی که حدود نیم قرن بعدتر، فخر الزمانی قزوینی (ص 85) نیای حافظ را از مردم کوپای (کوهپای) اصفهان خوانده، و آورده است که او به روزگار اتابکان فارس به شیراز کوچیده بوده است. لقب یا نام جدش را غیاث‌الدین، و لقب یا نام پدرش را به اختلاف، بهاءالدین (بهاءالدین محمد: صفا، 3(2)/1066)، یا کمال‌الدین آورده‌اند (فخرالزمانی، همانجا؛ هدایت، ریاض ... ،351).

فخرالزمانی همچنین داستانی دربارۀ پدر و مادر حافظ و ایام خردسالی او آورده است که در حال حاضر هیچ منبع دیگری آن را تأیید نمی‌کند. به گزارش او (ص 85-86) بهاءالدین، پدر حافظ، مردی بازرگان و صاحب مکنت، با همسرِ کازرونی و فرزندانش در خانه‌ای واقع در شیراز، به دروازۀ کازرون، زندگی می‌کرده است. پس از مرگ بهاءالدین احوال خاندان پریشان شد و دو پسرِ مهترِ او هریک به سویی مهاجرت کردند و شمس‌الدین محمد خردسال با مادرش در شیراز ماند. گفته‌اند آن زنِ پریشان‌حال، ناچار پسرکهتر را به کسی سپرد تا او را تربیت کند؛ اما شمس‌الدین از او گریخت و به شاگردی به دکان نانوایی رفت. نزدیک آن دکان مکتب‌خانه‌ای بود که گویا قیل و قال شاگردان، شمس‌الدین را هم به تحصیل برانگیخت و قسمتی از درآمد خود را در آن کار صرف کرد تا چندی بعد نوشتن و قرآن خواندن آموخت. آنچه فخرالزمانی دربارۀ علاقۀ شمس‌الدین به شاعری و طبع ناموزون او و عزلت در آستانۀ بابا کوهی و به خواب دیدن امام علی(ع) و بشارت او که در فصاحت و بلاغت، نادرۀ دوران شده (ص 86-87)، آورده است، سخت به افسانه‌های عامیانه شباهت دارد که دربارۀ بعضی از شاعران دیگر هم گفته‌اند. اما این اشارۀ او که بهاءالدین 3 پسر داشته است، ممکن است درست باشد. حافظ به یکی از آنها در قطعه‌ای که به مناسبت درگذشت او سروده، اشاره کرده است. بر اساس این ابیات، او عادل یا خلیل عادل نام داشته، و در 59 سالگی درگذشته بوده است (نک‍ : چ قزوینی، 368).

قطعه‌ای دیگر از حافظ در بعضی از نسخه‌های معتبر آمده است (همان، چ خانلری، 2/1083) که از آن دانسته می‌شود او برادر دیگری هم داشته که در جوانی کالبد تهی کرده بوده است (مجتبائی، 377- 378).

از یک گزارش محمد قاسم فرشته (1/302) دربارۀ سفر حافظ به هندوستان، اگر درست باشد، بر می‌آید که شاعر بزرگ، خواهر و خواهرزاده‌هایی نیز داشته است. دربارۀ زن و فرزندان حافظ هم یگانه منبع معتبر ما اشعار او ست. با این همه، شیوۀ شعر و قوت استعارات و تشبیهات شاعر چنان است که دست‌کم قسمتی از آن اشعار محل تأویل و تفسیر‌های دیگر نیز تواند بود. چه، فقط به حدس می‌توان گفت که مصداق بیت «مرا در خانه سروی هست کاندر سایۀ قدش/ فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم» (نک‍ : چ قزوینی، 223) همسر حافظ است، و آنجا که می‌گوید: آن یار کزو خانۀ ما جای پری بود/ سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود// ... از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد/ آری چه کنم دولت دور قمری بود (همان چ، 146)، اشاره به مرگ همو می‌کند.

ابیات شاعر در بارۀ فرزند یا فرزندانش اندکی روشن‌تر است. در قطعۀ «دلا دیدی که آن فرزانه فرزند/ چه دید اندر خم این طاق رنگین» (همان چ، 370)؛ و در غزلِ به مطلعِ «بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد/ باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد» (همان چ، 91)؛ و احتمالاً قطعۀ «آن میوۀ بهشتی کامد به دستت ای جان/ در دل چرا نکشتی از دست چون بهشتی// ... » (همان چ، 374)، ظاهراً دلیلی است بر آنکه فرزندی از شاعر در زمان حیات او درگذشته بوده است. از بیتِ « به جای لوح سیمین در کنارش/ فلک بر سر نهادش لوح سنگین» هم می‌توان گفت که مرگش در ایام نوجوانی، و به گفتۀ بعضی نویسندگان، در 778ق، برابر با «میوۀ بهشتی» به حساب جمل، رخ داده بوده است (خلخالی، 66؛ محجوب، 400). برخی نویسندگان به پسری دیگر هم از حافظ به نام شاه نعمان اشاره کرده‌اند که گویا در هندوستان بوده، و در برهانپور مرگ او را در ربوده و خاکش نزدیک قلعۀ اسیر بوده است (آزاد، 181)؛ که البته درستی آن سخت محل تردید است.


2. تولد و مرگ:

در بارۀ سالزاد او در منابع اشاره‌ای وجود ندارد و بر حسب قرائن و شواهدی چند می‌توان تاریخی به تخمین و تقریب به دست آورد. گزارشی که می‌گوید (فخرالزمانی، 90) حافظ موقع مرگ 65 سال داشته است، یعنی در حدود سال 727ق/1327م زاده شده است، با این شواهد و قرائن سازگار نیست. چه، اگر مراد حافظ از «مجلس سلطان غیاث‌الدین» در غزلِ به مطلعِ «ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود/ وین بحث با ثلاثۀ غساله می‌رود» (نک‍ : چ قزوینی، 152-153)، حلول بهار و جشن نوروزیِ ایام غیاث‌الدین کیخسرو اینجو باشد، که به‌نظر می‌رسد همین است (قس: غنی، 420-421، که آن پادشاه را غیاث‌الدین محمد پسر عمادالدین احمد و نوادۀ امیر مبارزالدین محمد مظفری دانسته است، نیز قس: روایت سخت تردیدبرانگیزی که آن غزل را مربوط به سلطان غیاث‌الدین پادشاه بنگال دانسته است)، و از آنجا که دولت کوتاه کیخسروی حدود 3 سال ــ از 736 تا 738ق ــ دوام داشته است (همو، 8، 33-34)، حافظ این غزل را باید در همان فاصله سروده باشد. از آن سوی چون در همین غزل پیدا ست که شاعر در آن تاریخ از شور و شوق و ذوق جوانی و میل به شرکت در مجالس کامرانی برخوردار بوده، می‌توان حدس زد که مقارن آن سالها، در میانه‌های دهۀ سوم از عمر به سر می‌برده است. بنابراین اگر سن او را در این وقت حدود 25 سال، و مجلس سلطانی را در آخرین سال حکومت کیخسرو بدانیم، حافظ باید در حدود سال 713ق زاده شده باشد.

جالب آنکه جلال‌الدین فریدون عکاشه (ص 27) هم رسالۀ ربیعیه‌ای دارد درست مربوط به همین دوره و در آن مدح غیاث‌الدین کیخسرو را گفته است. ممکن است کیخسرو یک بهار از دو بهارِ دورۀ کوتاه حکومت خود را جشنی بزرگ گرفته بوده است و اشارۀ حافظ و جلال‌الدین عکاشه هردو به همین جشن باشد. از آن سوی، حافظ در قطعه‌ای به مطلعِ «خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا/ ای جلال تو به انواع هنر ارزانی» (نک‍ : چ قزوینی، 374)، خطاب به جلال الدین مسعود شاه اینجو، برادر غیاث‌الدین کیخسرو، و ظاهراً به مناسبت استیلای مجدد او بر شیراز، مدح و شکر و شکایتی در هم آمیخته است که فوایدی از آن در همین موضوع بر می‌آید. شیراز طی نزاع مسعود شاه با برادرش غیاث الدین کیخسرو و سپس پیر حسین چوپانی در سالهای میان 738 تا 743ق، چند بار میان آنها دست به دست شد. با توجه به بیت دیگری در همان قطعه که حافظ دربارۀ اندوختۀ خود طی 3 سال حکومت و وزارتِ مسعودشاه، و غارت آن اندوخته به دست کسانی که پس از او بر شیراز دست یافته بودند، سخن رانده است، باید گفت که آن ابیات را پس از چیرگی مجدد مسعودشاه بر شیراز در 740ق/ 1339م (مرتبۀ دوم در این سال) سروده است. چه، مسعودشاه در 738ق غیاث‌الدین را در هم شکست و شیراز را گرفت و سال بعد افزون بر حکومت شیراز، به وزارت شاه جهان تیمور، ایلخانِ دست‌نشانده و منصوبِ شیخ حسن بزرگ، هم دست یافت. در 740ق پیر حسین شیراز را گرفت، اما اندکی بعد به‌سبب شورش مردم، از آنجا عقب نشست و مسعودشاه باز آمد (غنی، 33-34، 39-40، 43-44، 48- 49؛ برای فتح‌نامۀ شیراز از زبان مسعودشاه و به قلم جلال‌الدین فریدون عکاشه، نک‍ : ص 175). غنی معتقد است که حافظ این قطعه را بین 25 تا 30 سالگی سروده است (ص 46-47). در این صورت میانگین این سنین، باز هم تولد او را به اواسط دهۀ دوم قرن 8 ق می‌رساند؛ اما مجتبائی (ص 377)، بنا بر قرائنی سن شاعر را در این تاریخ لااقل 20 سال دانسته است؛ یعنی باید در 720ق زاده شده باشد. 

دربارۀ سال‌مرگ حافظ اختلاف چندان نیست. در یک نسخه از «مقدمۀ جامع دیوان»، درگذشت خواجه را اولاً به صراحت 792ق آورده است، و ثانیاً ماده‌تاریخ درگذشت او را در قطعۀ «به سال باء و صاد و ذال ابجد/ ز روز هجرت میمون احمد// به سوی جنت اعلى روان شد/ فرید عهد شمس الدین محمد» درج کرده است که مطابق با همان سال است (گلندام، چ قزوینی، «قح» ـ «قی»)؛ و نویسندگان نسبتاً معاصر یا قریب به عهد شاعر نیز همان را تأیید کرده‌اند (جامی، 614؛ فصیح، 3/132؛ خواندمیر، 3(2)/316؛ قزوینی و غنی، «قح» ـ «قط»، حاشیۀ 2؛ غنی، 354، 415). در حالی که در یک نسخۀ کهن دیگر از دیوان با همان مقدمه، سال درگذشت خواجه 791ق آمده است؛ و جالب آنکه نویسنده، همان ابیـات یـادشـده را ــ کـه مطابـق اسـت بـا 792ق ــ بـه عنـوان ماده‌تاریخ مرگ خواجه درج کرده است (گلندام، چ جلالی، 48- 49) و بعضی از تذکره‌نویسان متأخر و نویسندگان معاصر نیز همان 791ق را تکرار کرده یا پذیرفته‌اند (هدایت، ریاض، 352؛ محیط، 277-280). در بعضی نسخه‌های همان مقدمه، ماده‌تاریخ به صورت «به سال ذال و صاد و حرف اول ... » ضبط شده است که مطابق است با 791ق، و به عقیدۀ قزوینی آن را عمداً و برای تطبیق با آن تاریخ مورد نظر خود، تغییر داده‌اند. همچنین قطعه‌ای که گوینده‌اش معلوم نیست و در آخر بسیاری از نسخه‌های دیوان آمده، و ماده‌تاریخ درگذشت شاعر را «بجو تاریخش از خاک مصلى» آورده است که مطابق حساب جُمَّل برابر با 791ق است (قزوینی و غنی، «قی»، حاشیۀ 1، «قح»، حاشیۀ 2) و البته همچون سال 794ق که دولتشاه آورده است (ص 308) صریحاً مخالف نظر متقدمان است.

پیکر حافظ را در کتِ شیراز یا مصلای آن شهر دفن کردند، و 63 سال بعد در 855 ق/1451م، به دستور مولانا محمد معمایی، وزیر ابوالقاسم بابر تیموری، که شیراز را تصرف کرد، عمارتی مرغوب بر آن ساختند (غنی، مقدمه، «نز» ـ «نح»؛ فصیح، دولتشاه، همانجاها). گویا بعدها این مقبره بزرگ‌تر شد و عماراتی دیگر بر آن افزودند، زیرا صاحب فارس‌نامه (نک‍ : فسایی، 2/967) از تکیۀ خواجه حافظ یاد کرده است که بسیاری از اشخاص صاحب نام و مقام در آن دفن شده، یا می‌شده‌اند؛ ازجمله می‌توان به طالب جاجرمی در میانۀ قرن 9ق/15م اشاره کرد که در جوار خواجه به خاک سپرده شد (دولتشاه، 425)، یا اهلی شیرازی که پیکر او را در میانۀ قرن 10ق/16م نزدیک به مزار خواجه و در همان حدود به خاک سپردند (انصاری، 65؛ فسایی، 2/974).


3. تحصیل و تدریس:

در این باره هم اطلاعات ما منحصر است به اشارات خواجه در بعضی از اشعارش، و آنچه جامع دیوان به ایجاز تمام آورده است. از «مقدمۀ جامع دیوان» ازجمله معلوم می‌شود که حافظ و کسی که بعداً دیوان او را جمع کرد، هردو در مجلس درس قوام‌الدین عبدالله بن نجم‌الدین محمود (نجم فقیه) شیرازی (د772ق/1370م) حضور می‌یافته‌اند (برای احوال قوام‌الدین عبدالله، نک‍ : شاگرد دیگر او، جنید، 84-87). در یک نسخۀ «مقدمۀ جامع دیوان» آمده که خواجه به سبب «محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوا و احسان و بحث کشاف و مفتاح و مطالعۀ مطالع و مصباح ... به جمع اشتات غزلیات نپرداخت» (نک‍ : گلندام، چ قزوینی، «قو»). بخشی از این عبارت در نسخه‌ای دیگر از همان مقدمه به صورت دیگر آمده است: « ... محافظت درس قرآن و ملازمت شغل تعلیم سلطان و تحشیۀ شاف و مفتاح و مطالعۀ مطالع و مصباح ... از جمع اشتات غزلیاتش مانع آمدی» (همو، چ جلالی، 47، 48). مراد از کشاف،کتاب الکشاف عن حقیقة التنزیل، اثر مشهور زمخشری است، که بنا بر همین عبارت اخیر، خود حافظ بر آن حاشیه نوشته بوده است. اما از بیتِ «به خواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است» بر می‌آید که حافظ، کشاف و یکی از حواشی آن به نام کشف الکشاف، به قلم سراج‌الدین عمر بن عبدالرحمان فارسی قزوینی را می‌خوانده و بحث می‌کرده است (قزوینی، حاشیه بر شدالازار، 86، حاشیۀ 2).

حواشی سراج‌الدین مبتنی بر فواید درس استاد نامدار او قوام‌الدین عبدالله شیرازی بوده که حافظ هم بنا بر همان مقدمه، از شاگردان او، اما ظاهراً یک طبقه بعدتر از سراج‌الدین بوده است. مراد از بقیۀ کتابهایی که حافظ، بنا بر همان مقدمه، می‌خوانده است، به درستی معلوم نیست؛ اما برخی از محققان حدس زده‌اند که مقصود از مطالع، کتاب مطالع الانوار من مطالع الانظار قاضی بیضاوی یا شرح مطالع قطب‌الدین رازی در منطق (قطب‌الدین حاشیه‌ای هم بر کشاف داشته است: ابن حجر، 6/ 99)؛ و مراد از مفتاح، کتاب مفتاح العلوم سکاکی در معانی و بیان؛ و منظور از مصباح کتاب ناصر بن عبدالسید مطرزی بوده است (رضازاده، 501؛ معین، 1/ 120-121، 123-126).

جز آنها، خواجه در ابیات مختلف به حضور خود در مدرسه (نک‍ : چ قزوینی، 31، 251)، 40 سال تحصیل علم و فضل (همان چ، 88)، درس صبحگاهی (همان چ، 164، 183)، و حفظ قرآن کریم بر حسب قرائات مختلف (همان چ، 66، 312) هم اشاره کرده است. تخلص خواجه به «حافظ» و هم بعضی القابی که به او داده‌اند، از قبیل «ملک القُرّاء»، شهرت شاعر را در این فن تأیید می‌کند. علاوه بر این اشارات، اوصاف او از زبان جامع دیوان، مانند «مفخر العلماء، استاد نحاریر الادباء» (گلندام،چ قزوینی، «ق»)، و هم از بعضی مضامین و تعابیر و اصطلاحات مندرج در اشعار خود خواجه هم پیدا ست که بر قرآن کریم و تفسیر آن و فنون ادبی و نحو عربی مسلط بوده، و در علوم حکمی هم دستی قوی داشته است، و ظاهراً و به استناد برخی اشعارش، با موسیقی هم آشنا بوده و دستگاهها و پرده‌ها را خوب می‌شناخته است (مثلاً نک‍ : چ قزوینی، 91، 229، 260).

اما اینکه گفته‌اند او در مدرس استاد خود، قوام‌الدین عبدالله (شمس‌الدین نادرست است) تدریس داشته است (هدایت، مجمع، 2(1)/36)، معلوم نیست از کجا آمده است؛ گرچه گزارش هدایت که تفسیری بر قرآن کریم به خواجه نسبت داده است (همان، 2(1)/37)، چندان بی‌وجه نیست؛ چه، اشاره شد که در یک نسخه از مقدمۀ دیوان، از «تحشیۀ کشاف» به قلم حافظ سخن رفته است (گلندام، چ جلالی، 47). همچنین شاگردی خواجه در محضر میر سید شریف جرجانی (فرصت، 469) هم به سبب اختلاف سنی زیاد میان آن دو سخت بعید می‌نماید. از آن سوی با آنکه صوفیه به شعر خواجه اقبال تمام نشان می‌داده، و می‌گفته‌اند که سخنانش «چنان بر مشرب این طایفه واقع شده است که هیچ‌کس را به آن اتفاق نیفتاده»، زیرا «بسا اسرار غیبیه و معانی حقیقیه که در کسوت صورت و لباس مجاز باز نموده»، ولی معلوم نیست که «دست ارادت پیری گرفته و در تصوف به یکی از آن طایفه نسبت درست کرده باشد» (جامی، همانجا).

در القاب و اوصاف خواجه هم وصفی که دال بر مراتب عرفانی او یا حضور او در سلسلۀ عرفا و صوفیه باشد، دیده نمی‌شود (قزوینی، مقدمه بر ... ، «سط» ـ «عج»). جز آن روایت که از تدریس خواجه در مدرس قوام‌الدین یاد کرده است، مطابق یکی از نسخه‌های «مقدمۀ جامع دیوان»، یک وقت به «شغل تعلیم سلطان» هم مشغول بوده است (گلندام، همانجا). گرچه محمد قزوینی و قاسم غنی (ص «قو»، حاشیۀ 1) این عبارت را که در اقدم و اصح نسخه‌های طبع ایشان نبوده است، نپذیرفته‌اند، ولی آن را خالی از اهمیت هم ندانسته‌اند. اگر هم این معنی درست باشد، مقصود از سلطان دانسته نیست؛ اما این نکته جالب توجه است که شاه‌شجاع مظفری از ایام نوجوانی نزد استادان نامور دانش می‌اندوخته، و خود شاعر و اهل علم و ادب بوده، و قرآن کریم را از بر داشته است و کشاف می‌خوانده، و نسخه‌ای از آن هم به خط خود نوشته بوده است (ابن حجر، 2/ 338)، و این کتاب را به حد کامل تقریر می‌کرده است (ابن عربشاه، 33)؛ آیا نمی‌تـوان احتمال داد کـه او این کتـاب را نـزد خواجه ــ که به تصریح جامع دیوانش، کشاف را مبـاحثه می‌کـرده، و بی‌تردید از معاریف قرّاء بوده ــ می‌خوانده است؟ البته شغل تعلیم سلطان، اگر درست باشد، غیر از شغل دولتی یا دیوانی است که خواجه به استناد بعضی ابیاتش، مدتی به آن اشتغال داشته است؛ چه، از بیتِ «در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر/ همه بربود به یک دم فلک چوگانی» در قطعۀ یادشده به مطلعِ «خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا/ ... »، ممکن است بتوان استنباط کرد که خواجه در فاصلۀ سال 738 تا اواخر 740ق که جلال الدین مسعودشاه اینجو بر شیراز مستولی بوده، شغل و وظیفه‌ای دیوانی داشته و مالی اندوخته بوده است که یاران و مردان پیرحسین چوپانی، پس از تصرف شیراز، آن را گرفته بودند. بیتِ « رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید/ وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید» (نک‍ : چ قزوینی، 161)، هم می‌تواند مؤید وظیفه گرفتن خواجه باشد.


4. ممدوحان و معاصران نامدار:

ایران در قرنهای 7 و 8 ق یکی از خطیرترین ادوار سیاسی خود را سپری می‌کرد. به‌خصوص پس از مرگ ابوسعید ایلخان در 736ق، قلمرو ایلخانان بیش از پیش دستخوش تجزیه و پریشانی شد و در بسیاری نواحی، سرداران و صاحب‌منصبان بلندپایۀ دولت ایلخانان حکومتهایی برآوردند و به نزاع با یکدیگر برخاستند، به گونه‌ای که این دوره را می‌توان عصر ملوک الطوایف ایران، میان دو دولت نیرومند ایلخانیان و تیموریان خواند. یکی از خاندانهایی که پس از ابوسعید ایلخان، قدرتی یافت و حکومتی بنیاد نهاد، خاندان اینجو ست. اینجوییان به شرف‌الدین محمودشاه اینجو، که از سوی ابوسعید، وزارت یزد، کرمان، فارس و جزایر خلیج‌فارس را به دست داشت، منسوب‌اند. شرف‌الدین بعدها به دستور اَرپاگاوون، جانشین ابوسعید، در تبریز کشته شد و دو پسرش جلال‌الدین مسعود و شیخ ابواسحاق از آن شهر گریختند. از این تاریخ میان چوپانیان و اینجوییان و مظفریان، که در یزد نفوذ و قدرتی به دست آورده بودند، بر سر نواحی مرکزی و جنوبی ایران کشمکش آغاز شد. مدتی بعد غیاث‌الدین کیخسرو اینجو بر شیراز مستولی شد (736- 738ق). سپس برادرش مسعودشاه بر آنجا دست یافت؛ و آن‌گاه پیرحسین چوپانی به حکومت فارس و یزد و کرمان منصوب شد (740ق) و اندکی بعد باز مسعودشاه شیراز را گرفت و تا 743ق حکم راند. او در این تاریخ به دست یاغی باستی کشته شد، و برادر کهترش شیخ ابواسحاق اینجو، به شیراز آمد و یاغی باستی را بیرون راند و به حکومت نشست و خطبه و سکه به نام خود کرد.

حکومت شیخ ابواسحاق گرچه چندان دوامی نداشت و در 758ق به دست امیر مبارزالدین مظفری کشته شد و دولت اینجوییان برچیده شد، اما دورۀ 20 سالۀ این خاندان، به‌خصوص عهد شاه شیخ ابواسحاق، که خود مردی شاعر و شعردوست و پشتیبان اهل علم و ادب بود، در شعر حافظ بازتابی درخشان یافته است؛ تا آنجا که به نظر می‌رسد قسمت اعظم شهرت اینجوییان و دولتمردان آن عهد، مرهون توجه شاعر بزرگ به ایشان بوده است. حافظ جز ابیات و قطعاتی که در آنها به غیاث‌الدین کیخسرو و جلال‌الدین مسعودشاه اشاره کرده یا دربارۀ آنها سروده است (برای بعضی از آن ابیات، نک‍ : سطور پیشین)، قصیده‌ای عالی به مطلعِ «سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد/ چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد»، دربارۀ شاه ابواسحاق در ایام پریشانی و افسردگیِ او بر اثر شکستهای پیاپی از مظفریان سروده، و در آن بازگشت ایام سعادت و روزگار خوش گذشته را نوید داده است (نک‍ : چ قزوینی، «قکو» ـ «قلب»).

افزون بر اینجوییان، حاجی قوام‌الدین حسن، وزیر شاه شیخ ابواسحاق هم از ممدوحان خاص خواجه بود (همان چ، 9-10، 210، 223-224) و شاعر بزرگ قطعه‌ای هم در تاریخ مرگ او سروده است (همان چ، 370؛ نیز نک‍ : غنی، 148- 149). حافظ همچنین در یک غزل از عمادالدین محمود، دیگر وزیر ابواسحاق هم که خواجه او را «آصف عهد» و «وزیر ملک سلیمان» خوانده، یاد کرده است (نک‍ : چ قزوینی، 148- 149).

استیلای امیر مبارزالدین مظفری بر فارس و رواج زهد ریایی و چیرگی ظاهرپرستان پرتزویر، برای شاعر دوره‌ای بس تاریک پیش آورد که انعکاس آن در اشعار این دورۀ او به خوبی هویدا ست؛ و مخصوصاً هرجا اشاره به «محتسب» کرده است، مرادش همین امیر مظفری است (همان چ، 30، 86، 112، 136-137، جم‍‌ ). با این همه، کسانی چون خواجه برهان‌الدین ابونصر فتح الله (د 760ق/ 1359م)، وزیر دانشمند امیر مبارزالدین هم بودند که شاعر به سبب وجود آنها شکرِ «بخت و روزگار»  می‌گزارد و آرزو می‌کرد که در آن ملکِ روی به تباهی، «این قدر و این معالی» یعنی «مسند فروز دولت ... بونصر بوالمعالی» پایدار بماند (همان چ، 249-250، 324).

پس از آن دورۀ تاریک، خواجه را «سحر ز هاتف غیب» مژده آمد که «ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد» و عهد شاه شجاعِ شاعر و ادیب و اهل تسامح و تساهل در رسید (754ق/ 1353م) و روزگار سعادت باز رخ نمود. گرچه در بارۀ دعوی رقابت ادبی شاه شجاع با خواجه، و کوشش شاه برای تکفیر او به مناسبت بیتِ «گر مسلمانی ازین است که حافظ دارد/ وای اگر از پس امروز بود فردایی»، داستانی آورده‌اند (خواندمیر، 3(2)/ 315-316)، اما از کثرت اشعار خواجه دربارۀ خود شاه شجاع و روزگار او (مثلاً نک‍ : چ قزوینی، «قیو» ـ «قکا»، نیز 113، 191-193، 198)، پیدا ست که با این امیر ادب‌پرور، که خواجه 32 سال از عمر خود را در عهد حکومت او سپری کرده، روابط نزدیک داشته است.

نخستین دورۀ حکومت شاه‌شجاع در 765ق/1364م خاتمه یافت و شیراز به دست برادر او شاه محمود، و عملاً به دست سلطان اویس ایلکانی افتاد. شاه محمود هم مانند پدرش مبارزالدین، تندخو و سفاک و بدگمان بود و تنفر مردم و رجال شیراز را چنان بر انگیخت که دورۀ شاه شجاع را آرزو می‌کردند. حافظ هم در این دوره باز گوییا جامۀ عزا پوشید و از دیو و اهرمن و زاغ و زغن، شاه محمود و یارانش، سخن گفت (غنی، 233-234) و چون یک سال بعد «نسیم باد صبا» خبر آورد که شاه‌شجاع و شاه‌منصور روی به شیراز نهاده‌اند، خواجه دانست که «روز محنت و غم رو به کوتهی آورد» (نک‍ : چ قزوینی، 100)، پس به نشاط برخاست و ندا در افکند که «ساقیا آمدن عید مبارک بادت» (همان چ، 14). ازجمله باید گفت که بنا بر تحقیق قاسم غنی، حافظ در 123 مورد از اشعار خود، اعم از غزل و قصیده و قطعه و مثنوی، به شاه‌شجاع اشاره کرده است (ص 355-363).

پس از شاه‌شجاع (د 786ق/1384م)، پسرش زین‌العابدین به حکومت نشست و تا 789ق فرمان راند. خواجه چند غزل در وصف و مدح او گفته است (همان چ، 3، 306، 314؛ غنی، 367-370). نصرت‌الدین شاه یحیی بن مظفر، حاکم یزد (764-795ق/ 1363-1393م) و برادرزادۀ شاه‌شجاع هم ممدوح خواجه بوده است (نک‍ : چ قزوینی، 144، 207، 270، 301). مهم‌ترین ممدوح حافظ، پس از شاه‌شجاع، دیگر برادرزادۀ او شاه‌منصور (790-795ق) است که آخرین ممدوح خواجه هم به‌شمار می‌رود. از اشعار خواجه دربارۀ شاه‌منصور پیدا ست که به او علاقۀ مخصوص داشته، و در مواضع متعدد به وصف فضایلش پرداخته، و بارها از او نامبرده است (همان چ، 104-105، 163-164، 224-226، 263، 365؛ خواندمیر، 3(2)/321؛ غنی، 400-406؛ رضازاده، 503-504).

خواجه چند تن از فرمانروایان بیرون از فارس را هم یاد و مدح کرده است: سلطان اویس و سلطان احمد ایلکانی حاکمان عراق (همان چ، 110، 333-334)؛ پیر احمد پسر پشنگ، از اتابکان لرستان (همان چ، 268- 269)؛ و فرمانروایان هرموز/ هرمز یعنی قطب‌الدین تهمتن و پسر او تورانشاه (همان چ، 224، چ خانلری، 2/1066؛ غنی، 225-226، حاشیه).

دو تن از وزیران نامدار شاه‌شجاع و شاه زین‌العابدین هم از ممدوحان خواجه بوده‌اند: یکی جلال‌الدین تورانشاه که حافظ از خصایل ستودۀ او بسیار یاد کرده و در چند قطعه و غزل از او نام برده است (مثلاً نک‍ : چ قزوینی، 235-236، 317- 318، 340-341، 361). گفته‌اند به ظن قوی القاب آصف عهد و آصف دوران و آصف ثانی و خواجه، در شعر حافظ همه اشاره به این تورانشاه است (غنی، 218، 268-273)؛ دیگری خواجه قوام‌الدین صاحب عیار است که حافظ قصیده‌ای در ستایش او سروده، و در بعضی قطعات و غزلهای دیگر هم از او یاد کرده، و به‌خصوص پس از قتلش در 764ق قطعه‌ای در رثای او گفته است (نک‍ : چ قزوینی، «قکب» ـ «قکو»، نیز 76-77، 106-107، 366، 373).

حافظ با جمعی از دانشمندان و فقیهان و عارفان و شاعران فارس در قرن 8 ق/14م، که احوال بسیاری از آنها را جنید شیرازی و احمد زرکوب شیرازی (جم‍ ( در آثار خود آورده‌اند، معاصر بوده است. بسا که حافظ نزد برخی از آنها، علاوه بر شیخ قوام‌الدین عبدالله، علم آموخته بوده، و به اقرب احتمال با بعضی از آنها همدرس بوده است. اما اندکی از آنان را، همچون شیخ امین‌الدین محمد کازرونی بلیانی از نوادگان شیخ ابوعلی الدقاق؛ قاضی عضدالدین ایجی، ادیب و فقیه و متکلم نامدار؛ قاضی مجدالدین اسماعیل، قاضیِ دانشمند و زاهد؛ قاضی بهاءالدین عثمان کوه‌کیلویی؛ و خواجه کمال‌الدین ابوالوفا، در اشعار خود یاد کرده است (همان چ، 89، 361، 363، 369). گزارش هدایت (ریاض، 285) که می‌گوید: حافظ همراه میر سید شریف جرجانی به حضور شاه نعمت‌الله ولی رسید، محل اعتنا نتواند بود. همو (همان، 351 ) آورده است که حافظ در بیتِ «آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند/ آیا بود که گوشۀ چشمی به ما کنند»، نظر به این بیت شاه نعمت الله داشته است: ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم/ صد درد را به گوشۀ چشمی دوا کنیم (ص 548).

از مشهورترین معاصران حافظ، امیر تیمور گورکان است و داستانی هم دربارۀ ملاقات آن دو نقل کرده‌اند. تیمور طی فتوحاتش دو بار وارد فارس شد: مرتبۀ نخست در 789ق/1387م اتفاق افتاد و زین‌العابدین، حاکم شیراز و پسر شاه شجاع ــ که فرستادۀ تیمور را باز داشته بود ــ از برابر امیر صاحبقران گریخت و به شوشتر پناه برد. امیر از آذربایجان به اصفهان رفت و چندی بعد روانۀ شیراز شد و دو ماه در آنجا مقام گرفت. آن‌گاه حکومت آن شهر را به شاه یحیى، عموزادۀ زین‌العابدین، داد و خود روی به ماوراءالنهر آورد (حافظ ابرو، 2/277- 278). تیمور بار دیگر در 795ق/1393م به شیراز رفت؛ اما در این تاریخ حافظ درگذشته بود و گزارشی که دولتشاه دربارۀ ملاقات تیمور با شاعر در 795ق آورده است (ص 305-306)، بی‌تردید بی‌اساس و موجب تعجب است؛ چه، در آن وقت، حتى به روایت نادرست خود او، حافظ در گذشته بوده است (ص 308) و اگر چنین ملاقاتی دست داده بوده، باید در 789ق اتفاق افتاده باشد. اکنون کهن‌ترین منبعی که از این ملاقات یاد کرده است، انیس الناس شجاع است که 38 سال پس از مرگ خواجه تألیف شده است و در آن از تاریخ آن ملاقات خبری نیست، ولی تصریح کرده است (ص 317)که این ملاقات «در ایام انقلاب دولت سلطان زین العابدین» رخ داده است. گرچه چنین گزارشی در هیچ‌یک از تواریخ عصر تیمور،که گاه جزئیات زندگی و فتوحات او را آورده‌اند، دیده نمی‌شود، اما نقل این داستان به قلم نویسنده‌ای با آن قرب زمانی به حافظ، محل تأمل تواند بود.


5. سفرها:

بعضی از فرمانروایان دور و نزدیک که شعر و شهرت خواجه به آنها رسیده بود، شاعر را نزد خود دعوت کردند. از بعضی اشارت او در اشعارش هم پیدا ست که خود آرزوی سفر به جایهایی چون عراق و یزد هم داشته است؛ و بر اساس همان اشارات می‌توان احتمال داد که به یزد و اصفهان سفر کرده بوده است. نخست باید به غزلی به مطلعِ «ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما/ آب روی خوبی از چاه زنخدان شما» (نک‍ : چ قزوینی، 10) اشاره کرد که در آنجا به صراحت از خدا همتی خواسته تا اختر خاک ایوان شاه یحیى مظفری، امیر یزد، را ببوسد. از یک بیت دیگر او: شاه هرموزم ندید و بی‌سخن صد لطف کرد/ شاه یزدم دید و مدحش گفتم و هیچم نداد (چ خانلری، 2/1066)، بر می‌آید که به یزد رفته، ولی برخوردار نشده و شاه به او اعتنایی در خور نکرده است. ظاهراً به همین سبب دلش از زندان سکندر گرفت و بر غربت خود در یزد مویه کرد و از آرزوی بازگشت به شیراز سخن راند و به خود قول داد که عاقل و فرزانه به شهر خود، ملک سلیمان، بازگردد و از آن شکایت نکند (نک‍ : چ قزوینی، 228- 229، 231، 246-247). گفته‌اند در همین سفر گویا به محضر قاضی یزد رفته، و چون او را مردی دانا دل و اهل بصیرت ندیده، در حقش چنین سروده است که: سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق/ چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست// سرای قاضی یزد ار چه منبع فضل است/ خلاف نیست که علم نظر در آنجا نیست (همان چ، 361).

در بارۀ حافظ در اصفهان داستانی گفته‌اند که گرچه جزئیات آن پذیرفتنی نیست، اما از اشاراتی که به زاینده‌رود و باغ کاران اصفهان کرده است (همان چ، 71)، احتمال داده‌اند که به آن شهر هم سفر کرده است (معین، 160-161). نویسندۀ فارس‌نامه (نک‍ : فسایی، 2/1162) آورده که حافظ در سال 780 و اندی به هرمز رفته بوده است. گرچه بعضی از محققان این گزارش را افسانه دانسته‌اند (غنی، 136)، اما اگر آنچه در بارۀ سفر خواجه به هند گفته‌اند، قابل قبول باشد، مطابق همان روایت باید به هرمز هم رفته باشد. آورده‌اند که یک وقت، میر فیض الله انجو، وزیر محمود شاه بهمنی، فرمانروای ادیب و ادب پرورِ دکن، خواجه را به آن سامان دعوت کرد و مالی برای تدارک سفر نزد او فرستاد. خواجه قسمتی از آن مال را به خواهرزاده‌های خود و دیگران داد و به راه افتاد. چون به لار رسید، باقی‌ماندۀ آن مال را هم نثار یکی از آشنایان غارت‌زده کرد و تهیدست شد. اما دو تن از تاجران معتبر که قصد هندوستان داشتند، زین‌الدین همدانی و محمد کازرونی، متعهد خرج راه شاعر شدند و او را با خود به هرمز بردند. چون به کشتی نشستند، پیش از آنکه به راه افتند، طوفانی برخاست و خواجه چنان هراسان شد که یکباره از آن عزم بازگشت و پیاده شد و به شیراز رفت (فرشته، 1/302).

داستانی دیگر هم دربارۀ رابطۀ سلطان غیاث‌الدین پسر سکندرشاه (حک‍ 792- 799ق/1390-1397م) فرمانروای بنگال از بنی‌الیاس شاه، با خواجه آورده‌اند. بر اساس این داستان سلطان پس از ماجرایی، مصراعِ «ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود» را برای تکمیل آن نزد خواجه فرستاد و او هم آن را با مصراعِ «وین بحث با ثلاثۀ غساله می‌رود» تمام کرد و آن‌گاه غزلِ به مطلعِ «شکر شکن شوند همه طوطیان هند/ زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود» را سرود و تقدیم سلطان کرد (سلیم، 105-106).

ماجرایی که دربارۀ ندیمان سلطان و سبب سرودن مصراع اول و تکمیل آن توسط خواجه آورده‌اند، به‌کلی ساختگی می‌نماید؛ دربارۀ قسمت دوم داستان هم باید گفت که گرچه بر اساس قرائنی در همان غزل، یعنی بیت یادشده، و بیت اخیر غزلِ «حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین/ غافل مشو که کار تو از ناله می‌رود»، بعضی بر آن رفته‌اند که خواجه، آن غزل را برای سلطان غیاث‌الدین شاه بنگال سروده، و در آن از شوق خود به سفر به آن سرزمین سخن گفته است، ولی در هیچ منبعی از چنین ارتباط و دعوتی سخن به میان نیامده است و آن بیت و غزل به اقرب احتمال دربارۀ غیاث‌الدین کیخسرو اینجو ست.


6. جامع دیوان و مقدمۀ او:

اکنون که نسخه‌های متعدد کهن از دیوان خواجه در دست است، مسلم است که غیر از صاحب مقدمۀ مشهور، دیوان خواجه را چند تن در زمانها و جاهای مختلف گرد آورده‌اند. قرائن متعدد ازجمله فقدان مقدمه در بسیاری از نسخه‌های کهن، اختلاف در کمیت غزلها و قصاید و قطعه‌ها و ساقی‌نامه و ترکیب‌بند، اختلاف در ترتیب غزلیات، اختلاف در ضبط ابیات، گوناگونی رسم‌الخط (نک‍ : وصف نسخه‌های مورد استفادۀ قزوینی، مقدمه بـر، «سح» ـ «ص»؛ نیز نسخه‌هـای مورد استفادۀ خانلری، 2/1127-1144)، و به‌خصوص گردآوری قریب به 500 نسخۀ دیوان به دستور ابوالفتح فریدون حسین میرزا بایقرا (د 915ق/ 1509م) و تدوین متنی مصحَّح و مهذَّب از دیوان، این معنی را تأیید می‌کند.

از نسخه‌های کهن فقط در نسخۀ هند مورخ 824 ق/1421م (اساس چاپ جلالی نائینی و نذیر احمد)، و نسخه‌های مورخ 836 ق و 921ق (از نسخه‌های مورد مراجعۀ خانلری در چاپ او از دیوان خواجه) و آن‌گاه در نسخه‌های جدید، این مقدمه، البته با اختلافهایی خرد و کلان، دیده می‌شود؛ در حالی که نسخۀ بسیار کهن مورخ 803 ق/1401م که فقط 11 سال پس از درگذشت خواجه فراهم آمده است (اساسِ چاپ صادق سجادی و علی بهرامیان)، و هر 6 نسخۀ اساس کار علامه محمد قزوینی و قاسم غنی و نسخه‌های مورخ 811 تا 822 ق (9 نسخه از نسخه‌های مورد مراجعۀ خانلری) فاقد این مقدمه‌اند. علاوه بر آن بعید می‌نماید که در یک یا چند نسخه از قریب به 500 نسخه‌ای که برای تصحیح دیوان خواجه به دستور شاهزادۀ بایقرایی گرد کرده بودند، چنان مقدمه‌ای بوده، ولی آن را در متن مصَحَّح خود درج نکرده باشند.

اما دربارۀ نویسندۀ مقدمه، بنا بر مشهور محمد گلندام، که خود از نخستین گردآورندگان دیوان هم بوده است، باید گفت فقط در نسخه‌های جدیدتر، که اقدم آنها گویا یکی مکتوب به سال 994ق (نک‍ : چ جلالی، 48، نیز حاشیۀ 1)، و دیگری مربوط به اواسط قرن 11ق است (قزوینی، مقدمه بر، «عح») پس از جملۀ « و مسود این اوراق عفا الله عنه ما (عما) سبق»، نام او آمده است، و در هیچ‌یک از نسخه‌های کهنِ واجد این مقدمه، از آن نام خبری نیست. به همین سبب محمد قزوینی در اصالت این نام تردید کرده است. در نسخۀ هند مورخ 824 ق پس از خاتمۀ دیوان حافظ، در حاشیۀ مجموعه‌ای که متن آن را دیوان سعدی و دیگر حواشی آن را دیوان جلال عضد و منتخب دیوان کمال خجندی تشکیل داده است، و پس از پایان مجموعه، نام کاتب و گردآورندۀ متن و حواشی، محمد بن سعید بن عبدالله القاری آمده است (جلالی، 24).

از آن سوی در جُنگی که برای ابوالفتح ابراهیم میرزا حاکم تیموری فارس (817- 838 ق) گرد آمده بوده، قصیده‌ای از محمد گلندام در مدح امیر درج شده است که معلوم می‌کند شخصی شاعر و ادیب به این نام وجود داشته، و گویا همو جامع دیوان خواجه و نویسندۀ مقدمۀ مورد بحث است (خانلری، 2/1136). این احتمال هم هست که او همان محمد بن سعید بن عبدالله القاری باشد که به گلندام ملقب و مشهور بوده است؛ به‌خصوص عنوان «قاری» ملازمت او را با قرآن کریم و شخص خواجۀ شیراز به ذهن متبادر می‌کند.

متن مقدمه، در یکی از نسخه‌هایی که قزوینی ـ غنی در دست داشته‌اند، قریب به 3 صفحه مطلب در اوصاف خواجه و شعر او دارد که در بقیۀ نسخه‌ها و حتى نسخۀ کهن هند (مورخ 824 ق) دیده نمی‌شود. قزوینی بنا به نوع مطلب و طرز انشای این قطعه، بعید ندانسته که همه الحاقی باشد (مقدمه بر، «قد»، حاشیۀ 3). در حقیقت اگر این بخش نادیده گرفته شود، جملۀ پس از آن کاملاً متمم جملۀ پیش از آن قطعه است. در همین بخش ضمن اوصاف خواجه آمده است که «چون از شایبۀ شبهت و غائلۀ شهوت مصون و محروس بودند و دست تصرف بیگانه به دامن عصمتشان نرسیده و گوشۀ طرۀ عفتشان به سر انگشت خیانت کسی فرو نکشیده، و رخسارۀ احوالشان از خجلت عار و ضجرت طعن در صون عصمت و حرز امانت محفوظ مانده ... لاجرم رواحل غزلهای جهانگیرش در ادنی مدتی به اقصای ترکستان و هندوستان ... و عراقین و آذربایجان کشیده». مفهوم عبارت مبهم است و به‌خصوص رواج شعر خواجه، نمی‌توانسته است نتیجۀ آن اوصاف باشد.

بنابراین، اعتقاد به این معنی که این قسمت هم از قلم نخستین جامع دیوان تراوش کرده است، دشوار است. اما اگر معلوم شود که از او ست، باید گفت از فحوای آن عبارت بر می‌آید که خواجه خود نمی‌خواسته شهرتی به دست آرد و از این رو بیگانگان او را نمی‌شناخته‌اند و شاید اگر می‌شناخته‌اند، ممکن بوده است بر او طعن زنند.

به عبارت دیگر تصور این معنی بی‌جا نخواهد بود که خواجه به عنوان مردی دانشمند و قرآنشناس که لابد در زمرۀ قرّاء مشهور شناخته می‌شده است، نمی‌خواسته به شعر و شاعری شهرت یابد و به همین سبب دوستان و یاران نزدیکش هم احوال شاعر را باز نگفته و ننوشته‌اند.

نکتۀ دیگر در این مقدمه، اطلاق «شهید» بر خواجه است: « ... مخلص این کلمات و متخصص این مقدمات، ذات ملک صفات مولانا الاعظم السعید، المرحوم الشهید ... شمس الملۀ و الدین محمد الحافظ الشیرازی بود». این کلمه در نسخه‌های متعدد از دیوان آمده است، اما مناسبت آن با خواجه به درستی دانسته نیست. چنین می‌نماید که این عنوان گاه بر اهل شهود اطلاق شده است. شهید در لغت به معانی شاهد، حاضر، زنده، بصیر، کسی که خدای تعالى و فرشتگان شهادت دهند که اهل بهشت است، و کسی که اهل حضور باشد نیز آمده است (ابن‌منظور، 3/240، 242، 4/66؛ رازی، 147؛ مناوی، 441)؛ خصوصاً این معنی اخیر، بیت خود حافظ را به یاد می‌آورد: حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ/ متى ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها (چ قزوینی، 2).


مآخذ:

آزاد بلگرامی، میر غلامعلی، خزانۀ عامره، نولکشور، 1871م؛ ابن حجر عسقلانی، احمد، الدرر الکامنة، به کوشش محمد عبدالمعید خان، حیدرآباد دکن، 1972م؛ ابن عربشاه، احمد، عجائب المقدور، به کوشش سهیل زکار، دمشق، 2008م؛ ابن منظور، لسان العرب، بیروت، دارصادر؛ احمد زرکوب، شیرازنامه، به کوشش اسماعیل واعظ جوادی، تهران، 1350ش؛ انصاری کازرونی، ابوالقاسم، مرقوم پنجم کتاب سلم السمٰوات، به‌کوشش یحیى قریب، تهران،1340ش؛ تاج‌الدین وزیر، احمد، بیاض، به کوشش علی زمانی علویجه، قم، 1381ش؛ جامی، عبدالرحمان، نفحات الانس، به کوشش مهدی توحیدی پور، تهران، انتشارات محمودی؛ جلالی نائینی، محمدرضا و نذیر احمد، مقدمه و حاشیه بر دیوان حافظ، تهران، 1367ش؛ جنید شیرازی، ابوالقاسم،  شد الازار، به کوشش محمد قزوینی و عباس اقبال آشتیانی، تهران، 1328ش؛ حافظ، دیوان، به کوشش پرویز خانلری، تهران، 1362ش؛ همو، همان، به کوشش محمد قزوینی و قاسم غنی، تهران، 1320ش؛ حافظ ابرو، عبدالله، جغرافیا، به کوشش صادق سجادی، تهران، 1378ش؛ خـانلـری، پـرویز، مقـدمه، مـؤخره و حـواشی بـر دیـوان حـافظ (هم‍‌ )؛ خلخـالی، عبدالرحیم، حافظ نامه، تهران،1366ش؛ خواندمیر، غیاث الدین، حبیب السیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1353ش؛ دولتشاه سمرقندی، تذکرة الشعرا، به کوشش ادوارد براون، لیدن، 1900م؛ رازی، محمد، مختار الصحاح، به کوشش محمود خاطر، بیروت، 1415ق؛ رضازاده شفق، صادق، تاریخ ادبیات ایران، شیراز، 1352ش؛ سلیم، غلام‌حسین، ریاض السلاطین، به کوشش عبدالحق، کلکته، 1890م؛ شاه نعمت الله ولی، کلیات اشعار، به کوشش جواد نوربخش، تهران، 1356ش؛ شجاع، انیس الناس، به کوشش ایرج افشار، تهران، 1350ش؛ صفا، ذبیح‌الله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، 1366ش؛ عکاشه، فریدون،  منشآت، نسخۀ خطی موجود در کتابخانۀ مجلس شورای ملی، شم‍ 2263؛ علاء قزوینی، علی، مناهج الطالبین فی معارف الصادقین، نسخۀ عکسی موجود در کتابخانۀ مرکز، شم‍ 184؛ غنی، قاسم، تاریخ عصر حافظ، تهران، 1321ش؛ فخرالزمانی، عبدالنبی، تذکرۀ میخانه، به کوشش احمد گلچین‌معانی، تهران، 1367ش؛ فرشته، محمد قاسم، تاریخ، لکهنو، نولکشور؛ فرصت، محمد نصیر، آثار عجم، تهران، 1312ق؛ فسایی، حسن، فارس‌نامۀ ناصری، به کوشش منصور رستگار فسایی، تهران، 1367ش؛ فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، 1341ش؛ قزوینی، محمد، حاشیه بر شد الازار (نک‍ : هم‍ ، جنید)؛ همو، مقدمه بر دیوان حافظ (هم‍‌ )؛ همو و قـاسم غنی، حـاشیه بر «مقدمۀ جامع دیوان» حافظ، دیوان (هم‍ (؛ گلندام، محمد، «مقدمۀ جامع دیوان» حافظ، دیوان، به کوشش محمدرضا جلالی نائینی و نذیر احمـد، تهـران، 1367ش؛ همـو، همان، بـه کوشش محمد قزوینی و قاسم غنی (هم‍ (؛ گلچین معانی، احمد، حاشیه بر تذکرۀ میخانه (نک‍ : هم‍ ، فخرالزمانی)؛ مجتبائی، فتح‌الله، «حافظ»، دانشنامۀ جهان اسلام، تهران، 1387ش، ج 12؛ محجوب، محمدجعفر، «چند نکته دربارۀ شعر حافظ و زندگانی او»، مقالاتی دربارۀ زندگی و شعر حافظ، به کوشش منصور رستگار فسایی، شیراز، 1349ش؛ محیط طباطبایی، محمد، آنچه دربارۀ حافظ باید دانست، تهران، 1367ش؛ معین، محمد، حافظ شیرین سخن، به کوشش مهدخت معین، تهران، 1369ش؛ مناوی، محمد عبدالرئوف، التوقیف على مهمات التعاریف، به کوشش محمد رضوان الدایه، بیروت، 1410ق؛ هدایت، رضا قلی، ریاض العارفین، به کوشش ابوالقاسم رادفر و گیتا اشیدری، تهران،1385ش؛ همو، مجمع الفصحا، به کوشش مظاهر مصفا، تهران، 1382ش؛ همایی، جلال الدین، مقام حافظ، تهران، فروغی؛ نیز:

Khanlari, P. N., »Hafez de Chiraz«, L’Ame de l’Iran, Paris, 1951.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی