آهوی کوهی

قرآن شناسی، ادبیّات فارسی و زبان شناسی

آهوی کوهی

قرآن شناسی، ادبیّات فارسی و زبان شناسی

آهوی کوهی

«مرگ تمدّن‌ها زمانی فرامی‌رسد که بزرگان، به پرسش‌های تازۀ مردم، پاسخ‌های کهنه بدهند» (ویل دورانت).

شمس، نماد خدا


تو آن نوری که با موسی همی‌گفت

خدایم من، خدایم من، خدایم
(مولوی، 1363: 2/ غ1526)

در غالب ابیات غزل‌ها‌، شمس در غیر معنای حقیقی و به صورت رمزی و نمادین به‌کار رفته است. در‌ این بیت‌ها، شمس دیگر‌ سیمایی‌ انسانی ندارد؛ مانند حق تعالی، نور آسمان‌ها و زمین:

شمسِ‌ تبریز‌ که نورِ مه و اختر هم از اوست

گر چه زارم ز غمش همچو هلالِ عیدم

(همان: 4/ غ1628)

تافت ز تبریز رخِ شمسِ دین

شمس بود نورِ جهان را کلید

(همان: 2/ غ1002)

و لامکان است:

شمس الحقِ تبریزی هر جا که کنی مقدم

آن جا و مکان در دم بی‌جاو مکان باشد

(همان: 2/ غ619)

نور عشق و یقینی که در دل هر ذرّه پنهان است از اوست:

از شمسِ تبریزی ببین‌ هر‌ ذرّه را نورِ یقین

گر ذوق در گفتن بُدی هر ذرّه‌ای گویاستی

(همان: 5/ غ2447)

قلمرو پادشاهی و حکم‌رانی او فقط به‌ عالم مادّه منحصر نمی‌شود؛ در آن سوی هفت فلک نیز حکم او جاری است. تقدیر، با همۀ تندی و سرکشی، رام اوست. عقل کلّ از عشق او مجنون و شیداست و جایگاه او در‌ جهانِ‌ بی‌سوست (مولوی، 1363: 1/ غ335). شمس، هم‌چنان‌که متّصف به لامکانی است، بی‌زمان و ازلی و ابدی نیز هست:

خود آفتابِ جهانی‌ تو‌ شمسِ‌ تبریزی

ولی ‌مدام نه آن شمس کو رسد بـه زوال

(همان: 3/ غ1354)

او خود باقی است و، اگر آفتاب جمالش بر فانیی بتابد، بدو نیز بقا می‌بخشد:

خورشیدِ رویِ مفخرِ تبریز شمسِ دین

بر فانیی نتافت که آن را‌ بقا‌ نکرد

(همان: 2/ غ861)

شمس جانِ جهان است:

شمسِ‌ تبریز، طلوعی کن از مشرقِ روح

که‌ چو‌ خورشید تو جانیّ و جهان جـمله بدن

(همان: 4/ غ1991)

و عالم هستی قراضه‌ای از‌ کانِ‌ وجود‌ شمس است که دیده را از دیدنِ کان در حجاب می‌کند:

نشانِ آیتِ حقّ‌ است‌ این جهانِ فنا

ولی ز خوبی‌ حق‌ این نشان‌ حجاب‌ کند‌

ز شمسِ تبریز ار چه قراضه‌ایست وجود‌

قراضه‌ایست‌ که جان را ز کان حجاب کند

(همان: 2/ غ921)

از این‌ رو‌، مولانا، از کلّ وجود، تنها به شمس و تبریز (حق تعالی و غیب) توجّه دارد‌ و غیر‌ آن‌ دو را از نظر انداخته است:

از تبریزِ‌ شمس‌ دین چونکِ مرا نعم رسد

جز‌ تبریز و شمسِ دین جمله‌ وجود‌ لا بوَد

(همان: 2/ غ551)

مولانا حتّی داستان آفرینش و تجلّیِ ازلیِ حق تعالی‌ و پیدایش‌ موجودات را به واسطۀ رمزِ شمس بیان می‌کند. شمس از تبریز طلوع‌ کرد‌ و نورش‌ سراسر هستی را پر ساخت. نور شمس نیز، مثل نور حق، هم با همۀ جان‌ها‌ پیوسته‌ است‌ و هم از همۀ جان‌ها جداست:

از سوی تبریز تافت شمسِ حق و گفتمش

نـورِ تو هم متّصل با همه‌ و هم‌ جداست

(مولوی، 1363: 1/ غ464)

نورِ‌ رخِ‌ شمسِ‌ حقِّ تبریز

عالم‌ بگرفت‌ و راز آمد

(همان: 2/ غ709)

همۀ ذرّات به عشق او در‌ جنبش‌ و تکاپویند:

شمسِ تبریز، به نورِ تو که ذرّاتِ وجود

همه در عشقِ تو موم‌اند‌ اگر‌ پولادند

(همان: 2/ غ783)

و همۀ جان‌ها، در نهایت، بدو باز می‌گردند:

سویِ‌ اصلِ‌ خویش یعنی‌ بحرِ‌ جان‌

جمعِ یاران هم‌چو باران‌ اَلرّحیل

پیش شمس الدّینِ تبریزیِّ شاه

خاکِ بی‌جان گشته با جان اَلرّحیل

(همان: 3/ غ1347)

و راز فانی شدن عاشقان ‌در معشوق‌ ازلی‌ چنین تفسیر شده است:

شمسِ تبریزی بر آمد بر افق چون آفـتاب‌

شـمع‌های‌ اخـتران را بی‌محابا می‌کُشد

(همان: 2/ غ728)

در‌ فقدان شمس و پس از ناپدید شدن‌ او‌، صفت‌ ناپیداییِ‌ حـق‌ نـیز بدو تسرّی‌ می‌یابد:

شمس الحقِ تبریز از آنَت نتوان دید

که اصلِ بصر باشی یا عینِ‌ بصیری‌

(مولوی، 1363: 6/ غ2627)

و او نیز، مثل حق تعالی، به بی‌نشانی متّصف می‌شود:

تا چند نشان دهی خمُش کن‌

کان‌ اصلِ‌ نشان نشان ندارد

بگذار نشان چو شمسِ‌ تبریز‌

آن‌ شمس‌ که‌ او‌ کران ندارد

(همان: 2/ غ697)

باری، مولانا باز گفتنِ همۀ اسرار را به پیوستنِ جانِ خود به شمس در لامکانِ تبریز موکول می‌کند:

چو‌ به‌تبریز رسد جان سویِ شمس‌الحق و دینم

همه اسرارِ سخن را به نهایت برسانم

(همان: 3/ غ1615)


مأخذ: مولوی، جلال الدّین محمّد. (1363)، کلیات شمس، تصحیح فروزانفر، ب.، تهران: امیرکبیر


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی