آهوی کوهی

قرآن شناسی، ادبیّات فارسی و زبان شناسی

آهوی کوهی

قرآن شناسی، ادبیّات فارسی و زبان شناسی

آهوی کوهی

«مرگ تمدّن‌ها زمانی فرامی‌رسد که بزرگان، به پرسش‌های تازۀ مردم، پاسخ‌های کهنه بدهند» (ویل دورانت).

لیلا رحمتیان (داستان کوتاه: آسانسور ...)


دکمه آسانسور را که زدم دو مرد و یک بچه هم منتظر بودند؛ بچه پا به پا می شد شاید به توالت احتیاج داشت اما اعتراضی نداشت؛ خواستم بگویم طبقات بالا دستشوئی ندارد، حرفم را قورت دادم به من ربطی نداشت، اما بچه بی تابی می کرد نگران بودم توی آسانسور خودش را خراب کند اما ... آسانسور به طبقۀ همکف رسید سوار که شدم گوی سبقت را از همراهانم ربودم و دکمه طبقۀ چهارم را زدم.
سرم را پائین انداختم تا نگاهم با دو مرد همراه برخورد نکند.
تا طبقۀ چهارم نفس را درسینه حبس کردم که حتی صدای نفسم را نشنوند.
حس غریب انزجار از مرد سالاری وجودم را پر کرده بود؛ ما زنها آنقدر پر و بالشان داده ایم که باور کرده اند نقص، فقط و فقط ازآن دختران حواست و پسران آدم همیشه بی گناهند حتی در باغ بهشت.
احساس بدی بود، دراین محیط دربسته که هیچ جای گریزی نیست، در نهایت آسانسور در طبقۀ چهارم ایستاد، با هراس انگار که از چیزی گریزانم بیرون پریدم؛ آه ... انتظار نفس گیری بود اما گذشت، به مطب دکتر نگاه کردم خانم دکتر ... ساعت کار 4 تا 8 بعدازظهر، روزهای فرد.
من اینجا چه می کردم؟ انتظار شنیدن چه چیزی را داشتم؟ او خبر جدیدی برای من نداشت! همه می گفتند دکتر حاذقی است، اما من که اولین دکترم نبود، شهرۀ خاص و عام شدن هم حرفی است، بی جهت سالها به دنبال بهانه ای از پی دکترها دویده بودم، خودم هم می دانستم حرف آخرشان همان است که سالهاست می دانم.
مادری تازه، کودکش را در آغوش کشیده بود، نوزادی تازه متولد شده، شاید برای کنترلهای بعد از زایمان آمده بود، خوش به حال دل خوش اش؛ به کودکش همانند جنس گران بهایی که هرآن از دست خواهد داد نگاه می کرد. در اتاق انتظار گوش تا گوش مریض نشسته بود. جای تعجب است که حاذق بودن پزشک از شلوغی مطب اش پیداست! اگر مطب دکتری خلوت باشد به طور قطع پزشک خوبی نیست، فرهنگ ما همین است مثل همۀ مسائل دیگر زندگیمان! چنان این سنتهای غلط با عرف و قانون زندگیمان گره خورده که یادمان رفته درست کدام است و اشتباه کجاست! اگر گرفتار این سنت های غلط نبودیم من الآن آوارۀ مطب کوچه خیابان نبودم و می توانستم راحت حرف دلم را بزنم.
دیروز که مهمان خانۀ مادرش بودیم چیزهایی شنیدم که سرم سوت کشید. کار را از گوشه و کنایه و طعنه گذرانده به صراحت گفت: « دخترم کاری کن هر مردی دلش می خواهد نسلش ادامه پیدا کند! پس این دکترها چه می فهمند؟ راه چاره پیدا کنید ... » او هم که انگار مجسمۀ سنگی معصومیت و سکوت است، هیچ نمی گوید قیافۀ حق بجانبش روح و روانم را خرد می کند؛ همیشه نگاه ها متوجۀ من است انگار بزرگترین محکوم دنیا را سرزنش می کنند. حالا او که مادر است حرفش را به جان می خرم دیگران هم ولمان نمی کنند هفته پیش خانۀ یکی از همکارانش مهمان بودیم خانم خانه چنان روابط سه فرزندشان را با پدر به رخم کشید که مبادا لحظه ای فراموش کنم شوهرم را از چه نعمتی محروم کرده ام. جوابش را چه می دادم فقط لبخند زدم، گروهی از زنان فامیل هم او را جوانمردی جانانه می دانند که سرم هوو نمی آورد و فکر می کنند من باید سپاسگذار این همه بزرگواری باشم بگذار بگویند، آنقدر تازیانۀ طعنه بر جانم خورده که دیگر جای این شلاق ها حتی زخم هم بر نمی دارد .
سکوت بهترین پاسخ است در برابر این همه صبوری من؛ جانم را می سوزاند اما دلم رضا نمی دهد که دهان این همجنسان ناجنس را با جوابی دندان شکن ببندم .
با صدای فریاد منشی که با عصبانیت نامم را صدا میزد از جا پریدم به طرف میزش رفتم نگاهم بر صورتش ماسید، گفت خانم ... شمایید؟ گفتم بله، پرسید: پرونده که ندارید؟ گفتم: نه بار اولی است که اینجا می آیم. پرسید: حامله هستید؟!!! عجب سؤالی، مثل بمب توی سرم کوبیده شد، مثل فریاد، مثل التماس خواسته های مادریم آخر این حق من نبود که پاسخ اش میدادم بله؟ اما گفتم نه!! فرمی به دستم داد و گفت پرش کنید با ذکر تمام مشخصات و مطالب خواسته شده لطفاً! این کلمۀ آخر را چنان تأکید کرد که انگار می گفت بی زحمت از جلوی میز من گمشو! روی صندلی کنار میزش نشستم و مشغول نوشتن شدم، چه سؤالهای بی ربطی! اما همه را جواب دادم، از ریز و درشت، کوتاه و بلند، از بیکاری و زل زدن به چشم و کفش بیماران دیگر که بهتر بود. فرمش را تحویلش دادم، گفت: 7000 تومان، گفتم: بله؟ گفت: ویزیت 7000 تومان، گفتم: آه بله ببخشید.
کیفم را باز کردم، چقدر از این ویزیت ها داده بودم؟! چند هزار تومان؟! تا همان حرف تکراری را بشنوم همان که سالها بود می شنیدم. پولها را شمردم سه تا دو هزار تومانی و یکی هم هزار تومانی، مردم پول می دهند حرف حساب بشنوند من پول میدهم به خودم انگ بزنم؛ ویزیت را به دست منشی دادم و شماره ام را گرفتم، 24، چند نفر تا بحال داخل رفته بودند؟ چند نفر مانده بودند؟ من چقدر باید معطل می شدم؟ همه این سؤالها در ذهنم چرخید اما هیچ کدام را نپرسیدم و آرام سرجایم نشستم و به شماره خیره شدم عجب دنیای عجیبی است، به کف زمین نگاه کردم سرامیک ها را لانه زنبوری کنار هم چیده بودند هیچ ربطی به هم نداشت وقتی چند دقیقه خیره شدم چشمم دو دو می زد انگار آجرها در هم رفته بودند و یک طبقه اش محو روی دیگری سوار بود سرم را تکان دادم و چشم هایم را به هم زدم عجب حالی داشتم مثل محکوم به ابدی که می دانست حکمش چیست! اما باز هم بی صبرانه منتظر اعلام قاضی بود، تا بگوید تو بیگناه محکوم به حبسی تا آخر.
منشی بازهم نام مرا صدا زد این بار هم نفهمیدم چندبار صدایم کرده اما بی هیچ حرفی به طرف اتاق پزشک به راه افتادم، تقه ای به در زدم، داخل شدم و سلام کردم نگاهی از سر بی تفاوتی به من انداخت و جوابم را داد با دست اشاره کرد که بنشینم روی صندلی. کنار میز بزرگش نشستم. تفاوت منشی تا دکتر انگار فقط در اندازۀ میزشان بود! اما پزشان یک اندازه بود؛ پرسید: چه مشکلی داری؟ گفتم نازایی! گفت: آزمایش، سونوگرافی، تست پاپ اسمیر ... خلاصه چندتایی از مدارک پزشکی را شمرد، همه را داشتم پرونده ام دیگر کلی قطور شده بود همه را رو به رویش گذاشتم. همه را دقیق مطالعه کرد. با تعجب نگاه شکاکی به من انداخت گفت: شما سالمید همین حالا آمادگی باروری را دارید! گفتم: می دانم! گفت: پس اینجا چه می کنید؟ گفتم: برای بار هزارم آمده ام تا هیچ کس شک نکند که شوهرم عقیم است! تا مردم پشت سرش نگویند فلانی مرد نیست! با تأسف نگاهم کرد، سرش را تکان داد و گفت: توصیه می کنم با شوهرتان به روانپزشک مراجعه کنید من نمی توانم برای شما کاری انجام بدهم! ... دوباره در آسانسور بودم، این بار تنها و من را به طبقۀ اول می برد، بازهم اول خط بودم!
ابتدای کار: من و پروندۀ پزشکی ام!


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی