آهوی کوهی

قرآن شناسی، ادبیّات فارسی و زبان شناسی

آهوی کوهی

قرآن شناسی، ادبیّات فارسی و زبان شناسی

آهوی کوهی

«مرگ تمدّن‌ها زمانی فرامی‌رسد که بزرگان، به پرسش‌های تازۀ مردم، پاسخ‌های کهنه بدهند» (ویل دورانت).

لیلا رحمتیان (داستان کوتاه: گلدان شمعدانی پشت پنجره)


دخترک گندمگون پشت پنجره دوباره گیسوان خرمایی اش را شانه می زد آنها را می بافت و دو طرف صورتش رها می کرد؛ کار هر روزش همین بود؛ ساعت چهار، پنج بعد از ظهر به هوای شانه کردن موهای براق و بلندش نیم ساعتی از پشت پنجره چشم به کوچه می دوخت. چند روزی بود که او را می پاییدم، من یک هفته است که معلم سرخانه ی یکی از شاگردان کلاسم شده ام وضع درسی اش خیلی خراب بود خانواده اش اصرار کردند من هم پذیرفتم ، خانه اشان در کوچۀ بن بست و باریکی است که فاصلۀ خانه های دوطرف کوچه فقط به اندازۀ پهنای یک ماشین است. دخترک گندمگون، خانۀ انتهای کوچه زندگی می کند. آن پنجره ای که هر روز او را کنارش می بینم بزرگ است، تمام کوچه را می شود از درونش دید من از پنجره خانۀ دست چپی او را نگاه می کنم، انتظاری دلهره آور اما شیرین در چشمهایش موج می زند منتظر می ماند و بعد با ناامیدی پرده ها را می کشد و گلدان شمعدانی زیبایی را پشت پنجره می گذارد و می رود.
من به دیدنش عادت کرده ام هر روز حوالی همان ساعت4 سر شاگردم را با چند تمرین مشکل که می دانم وقتش را خواهد گرفت، گرم می کنم و خود به تماشای او می نشینم. صورت نابی دارد به تابلوهای اساطیری یونان می ماند آدم از نگاه کرن به صورتش سیر نمی شود. بینی سربالای استخوانی که به لبهای زیبای برجسته ای ختم می شود با گونه های برآمدۀ دلبرانه و چشمهای کشیده درشت به رنگ قهوه ای روشن بـی نظیری که تمام این مجموعه را موهای به

راستی کمندش کامل می کند، ولی کوچک است شاید هفده ساله باشد، چرا همیشه کنار پنجره منتظر است؟ شاید مسافری یا چشم در راهی دارد؟ یا شاید این انتظار فریبانه را برای به دام انداختن عاشقی تمرین می کند؟! هر چه هست من از نظاره کردن این تابلوی زیبای نقاشی لذت می برم و لحظه های کسالت بار آموزش به شاگرد کم حواسم را با زیبای پشت پنجره شیرین می کنم. اما انتظارش نفس گیر و قابل تقدیر است راستش را بخواهید این تندیس را باید چشم به راهش باشند‍! راستی که خداوند در آفرینش انسان چه هنرها که به خرج نداده و کلک هنر نمایش چه ها که به تصویر نکشیده.
صدای دخترک شاگرد مرا به خودم بازگرداند، گفتم: تمام مسسئله ها را حل کردی؟ بده ببینم... با ترس دفترش را جلوی چشمهایم گذاشت اما انگار چشمهایم دودو می زد بس که به دختر گندمگون چشم دوخته ام به جز تصویر او سخت چیز دیگری به چشمم می آید خصوصا این دفتر حل تمرین پر غلط شاگردم که انگار هر چه من به او می گویم را آب جوی می برد گفتم: چرا به درس گوش نمی دهی دختر جان یک بار در مدرسه یک بار هم در خانه همه برایت تکرار می شود معلوم نیست حواست کجاست؟، دوباره نگاهم به پنجره افتاد دخترک پرده ها را کشیده بود و طبق معمول گلدان پشت پنجره بود. به شاگردم گفتم: فردا نمی آیم اما برای پس فردا باید تمرینهایت را درست حل کرده باشی! فهمیدی... با سر پاسخم داد، کیفم را برداشتم و راهی خانه شدم.
حالا یک ماهی است که به این کوچه می آیم دیگر دیدن دخترک برایم عادت شده من هم همانند او منتظرم ببینم کیست این شاهزادۀ سوار بر اسب بالدار آرزوها؟ که امروز انتظارمان پایان گرفت شاهزاده آمد اما در لباس سربازی جوان ،با قدی بلند و افراشته و سینه ای ستبر و قدمهایی استوار حدوداً 20 ساله بود اما جفت خوبی بود برای آن کبوتر چاهی زیبا که جلد بامش شده بود، دخترک تا او را دید تمام شوق و عشق اش را در چشم هایش ریخت و گویی با نگاه او را به آغوش می کشد برایش در سکوت دستی تکان داد جوان سرباز هم وقتی متوجه دخترک شد بقیه راه را دوید تابه پایین پنجره رسید بسته ای را به طرف پنجره پرتاب کرد که دختر با مهارت تمام آن را در بین زمین و هوا گرفت بعد دستی تکان داد و به پنجرۀ آن طرفی اشاره کرد و به خانه سمت راستی وارد شد همین که به پشت پنجره رسید پرده را کشید و چشمهایش را به چشمهای دختر گندمگون که حالا نگاهش شفاف تر از همیشه بود دوخته شد دخترک انگار جانش تازه شده باشد در جا ایستاده گوی رقص کنان آسمان را که ابری بود و تاریک به سخره می گرفت ناگهان باران شروع به باریدن کرد هر دو عاشق سرهایشان را از پنجره بیرون آوردند تا طراوت باران بهاری لحظه ناب جوانی اشان را تـر کند و التهاب عشقشان را کـمی آرامش ببخشـد. کودکانه مـی خندیدند لبخندشان را به یکدیگر هدیه می کردند آنچه در نگاهشان موج می زد کلام بی صدای روزهای دوری بود، گویی برای گفتن حرف اشان نیازی به کلام هم حتی نباشد آنها در نگاه دنیای یکدیگر را تفسیر می کردند آنچه بزرگان ادب و شعر و هنر در بیانش عاجز بودند من به راحتی در چشمان عاشق و جوان آنها می دیدم نه می توانستم چشم از آنها بردارم نه می خواستم مزاحم روح لطیف و لحظه نابشان باشم که ناگهان پسر سرباز متوجه من شد با شاره سر دختر را خبر کرد و هر دو به من چشم دوختند مانند سارقی که جواهری گران بها را ربوده ،اما زمان فرار را از دست داده باشد ناگزیر به جای فرار از کنار پنجره لبخند احترامم را نثار عشق زیبایشان کردم ، با هر دو پنجره با سرخوش و بشی کردم آنها هم به من لبخند زدند انگار یک همراه غریبه که ناظر عشق آنها بود نه تنها جان اشان را آزرده نکرد بلکه از تقسیم لحظه اشان با من ابایی نکردند، آنقدر غرق نثار عشق از ماوراء شیشه ها بودند که گذر زمان را هم نفهمیدند . ناگهان کسی از داخل خانه دخترک را صدا زد او که مانند نوزاد شیرخواره کوچکی شده بود و دلش نمی خواست سینه مادر را رها کند اما با اخمی شیرین پنجره را بست و گلدان را به جای همیشگی اش گذاشت و رفت پسر هم سری تکان داد و پنجره را رها کرد...
دوباره دخترک کنار پنجره است اما نگاهش دیگر التهاب انتظاری عاشقانه را ندارد.
اینبار مضطرب و غمگین با دلهره و ترس که روحش را می آزارد به کوچه خالی چشم دوخته است. چرا این همه نگران است؟ ترس اش از بابت چیست؟ در همین فکرها بودم که دو خانم با چادر مشکی به همراه مرد نسبتاً جوانی که دسته گل زشتی در دست داشت پشت در خانه بن بست ظاهر شدند، چرا آمدنشان را ندیده بودم؟ اما دخترک انگار فهمیده باشد یا از سر کوچه آنها را دیده باشد پنجره را بسته بود و پرده ها را کشیده بود اما گلدان شمعدانی پشت پنجره نبود! تازه متوجه پرده های تیره اتاق شدم چقدر دلگیر بود این پنجره بدون گلدان شمعدانی... ساعتی بعد که از خانه شاگردم بیرون می آمدم آنها هم از خانه دخترک بیرون می آمدند با هم تا سرکوچه همراه شدیم البته ناخواسته، یکی از زنها خود را به من رساند و پرسید: شما اهل این کوچه اید؟ گفتم: نه من معلم سرخانه دختر یکی از همسایه ها هستم چطور مگر؟ گفت: هیچی فکر کردم اینجا می شینید خواستم سؤالی کنم و بعد با عجله انگار که من خطایی کرده ام که اهل این کوچه نیستم بدون خداحافظی رفت با خودم گفتم: چه بی ادب !روز بعد صدای بلند مشاجره ای که از خانه آنها می آمد مرا به پشت پنجره کشاند فقط صدای فریاد و گریه به گوش می رسید، که ناگهان پنجره باز شد و دستی زمخت و نامهربان شمعدانی محبوب دخترک را به کوچه پرتاب کرد. گلدان با صدای ترسناکی سکوت کوچه را شکست و خودش خرد شد و هر ذره اش به سمتی پرید گل شمعدانی هم دیگر چون چند گل پر پلاسیده پخش کوچه شد. دخترک با چشمهای گریان و قلبی نالان از پنجره گلدان محبوبش را نظاره می کرد، نمی دانم برای گلدان سوگواری می کرد یا... نگاه پردرد و بی تقصیرش را بر من انداخت انگار می دانست که من تنها شاهد عشق او هستم با تأسف سرم را تکان دادم، دلم می خواست کاری برایش انجام می دادم اما آخر چه می توانستم بکنم؟ من فقط ناظری ناخوانده بود م بر پنجره ای غریبه...
یک ماهی از آنروز می گذرد. امروز که به خانه شاگردم آمدم کوچه را آذین بسته بودند ریسه های بلند رنگی در شیشه های پنجره ها چشمک می زدند اما چراغ اتاق آن پنجره خاموش بود. از شاگردم پرسیدم: توی کوچه چه خبره؟ گفت: عروسی دخترهمسایه است! گفتم: همین خانه آخر بن بست؟! گفت: بله... دیگر چیزی نپرسیدم وخودم را مشغول درس دادن کردم، اما خون خونم را می خورد سؤالها در ذهنم می رقصید؛ عروسی؟ باکی؟ با پسرک سرباز یا...؟
اگر او را به کس دیگری بدهند پس تکلیف این همه انتظار و عشق چه می شود؟ سرنوشت این دختر برایم از هر چیزی مهمتر شده بود نمی توانستم چشم از کوچه و پنجره بردارم نه من حال درس داشتم نه شاگردم حس گوش دادن روی صندلی بند نبود حواص و گوشش به کوچه بود و دلش می خواست من شرم را کم کنم تا به عروسی برسد نگاهش کردم چه فایده ای داشت او هم سرنوشت اش همانند دختر گندمگون خواهد شد یا کمی بهتر یا کمی بدتر مثل همه دختران امروز و دیروز و فردای ما... گفتم: امروز درس تعطیله چون اگر هم درس بدهم تو متوجه اش نخواهی شد پاشو برو... با خوشحالی تشکری کرد و از روی صندلی پرید و رفت تا لباسش را عوض کند. در خانه اشان هیچ کس نبود معلوم بود همه قبلا به عروسی رفته اند با هم از در خانه خارج شدیم که ماشین عروس آمد دختر گندمگون در لباس زیبای عروسی با بزک زیاد بجای اینکه زیباتر شود همانند عروسک زیبایی بود که کودکی با مداد رنگی صورتش را رنگ به رنگ کرده بود و همه زیبایی اش را از بین برده بود آنچه در صورتش به ذوق می زد نگاه بی رمق و پر از انزجار عروس بود ناگهان متوجه داماد شدم همان مرد جوان البته نه چندان جوان آنروز بود، سر تاسش چشمم را زد آنروز متوجه اینهمه بد قیافگی اش نشده بـودم راستی کـه سیب سرخ نصیب دست چلاق است. دختـرک سرش را بلند کرد و با حسرتی که آه اش را در سینه خفه کرده بود به چهارچوب خالی پنجره عاشق اش نگاهی انداخت چراغ خاموش و سیاهی خانه، دل من را هم همانند دل او سوزاند سرم را پایین انداختم تا نگاهم با نگاه دل مرده اش در هم نیامیزد انگار من هم مقصر این شور بختی بودم.
دو روز بعد که دوباره به سراغ شاگردم می رفتم خانه بن بست با پارچه های سیاه پوشانده شده بود در قلبم چیزی می تپید که غیر از ضربان عادی اش بود نخواستم سوالی بکنم انگار می دانستم جواب تلخی خواهم گرفت. با سکوتی دردآور تدریسم را شروع کردم که ناگهان دخترک شاگرد گفت: عروس اون شبی یادتونه؟ گفتم: بله دختر صاحب اون پنجره و با انگشت به پنجره اشاره کردم گفت: بله؛ همون شب خودکشی کرد! دردی مرموز در سراپایم پیچید دستانم از توان افتاد قلم را روی میز رها کردم سرم گیج می رفت شقیقه هایم شروع به زدن کرده بود می خواستم بپرسم چرا؟ اما پرسیدم: چطور؟! گفت: از پنجره خودش را به کوچه پرت کرد... ناخودآگاه گفتم: مثل گلدان شمعدانی کنار پنجره گفت: چیزی گفتید؟ گفتم: هیچ...


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی